نویسنده : mahmood ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩

السلام علیک یا ساقی

من علیک السلام می خواهم

مسخره نیست بعد از 2 سال دوباره وقت خداحافظی که شد من اومدم در این  خونه رو باز کردم و هنوز آب و جارو نزده رفتم سر اصل مطلب؟

دارم دوباره میرم سفر عمره. نه ! سه باره! این بار با همسر و همراهم. نمی دونم این سفر با باقی سفرهام چه فرق  عمده ای داره ولی میدونم این بار خواسته هام چه فرقهایی با دفعات قبل دارند. کاش اونجا که رسیدم کمی از خودخواهی این روزها دست بردارم و کمی مثل سفرهای قبل جهان شمول دعا کنم.

غریبه نیستی این روزها بسیار دل تنگم....... برای این دل تنهاترم دستی بزن بالا

حلالم کنید... و دعا کنید سال جدیدی که تحویلش کنار خانه خدا رقم میخورد پربرکت تر از سال های قبلش باشد... من هم دعایتان می کنم لحظه یا مقلب القلوب..





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

برای دوستان که پیامک فرستادم نوشتم:

قول می دهم لحظه "یامقلب القلوب" مقابل رکن مستجار بهشتی، آمین گوی " حول حالنا"یتان باشم.

امید که از کوتاهی ها و اشتباهاتم در گذرید....

 

حالا در این بی وقتی زندگی، حرفهای بهتری برای شما پیدا نکردم جز اینکه قول می دهم  روز میلاد رسول خدا و صادق ترین امام زمین، گرچه پشت میله های بقیع اما به یادتان باشم و لحظه تحویل سال نو در مقابل امن ترین خانه زمین آمین گوی آرزوهای زیبایتان.. امیدوارم شما هم دوستانه از خطا ها و اشتباهاتم بگذرید شاید این بار سبک تر برگردم و خدا زندگی کردن را یادم بدهد....مردن را خود خواهم آموخت....

فقط همین... یا حق!





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

  صدای فریادش می پیچد توی سرت ، تا که می بینی گلدان را پرت می کند ، سرت را می دزدی ، می خورد به دیوار ، داد می زنی : توی این سه سال نشونه گیری ات خیلی پیشرفت کرده  ...

  زل می زنی به چشم هایش و می خندی . می شنوی جیغ می زند و شانه بالامی اندازی ، کتت را از گوشه مبل برمی داری و راه می افتی ، از بین شیشه شکسته ها روی پنجه رد می شوی ، هنوز به در نرسیده ای که صدای فریادش را می شنوی : کجا ؟ مرد باش ! یه بارم که شده مردونه وایستا !

  کتت را می اندازی روی شانه : گفتم ! نشنیدی ! من صد سال سیاه هم نمی روم بچه یکی دیگر را بیارم توی این خانه بزرگ کنم ... تو هم بچسب به زندگیت ! .... یک کار نکن پشیمانت کنم ...

  سپیده کوسن مبل را بر می دارد و پرت می کند سمتت : غلط کردی ! پشیمونم کنی ؟ آدم این حرفا نیستی ! کدوم بی شعوری حاضره مثل من عمرش رو بذاره پای یه بی عرضه ؟ 

کوسن را که روی هوا گرفته ای ، پرت می کنی جلوی پایش ، خونسرد نگاهش می کنی ، ابرو بالا می اندازی و با لبخندی که با لجبازی روی صورتت نگهش داشتی صدایت را بلند می کنی  : امتحان می کنیم ، همین غروب ! منتظر دیدنش باش ...

 صدای جیغش را توی کوبیدن در گم می کنی . همین طور که از پله ها پایین می روی نگاهی به واحد اول می اندازی و جیغ های سپیده را با فریادهای همسایه طبقه اول که چند دقیقه پیش یکدفعه به قهقهه خنده تبدیل شد مقایسه می کنی ،زیر لب می گویی : نمی دانم سجاد این همه شانس را برای داشتن مهتاب از کجا اورده ؟

 سرت را می گیری بین دستها و خودت را می رسانی به ماشین ، هنوز قفل فرمان را باز نکرده ای که بغضت می ترکد .

 راه می افتی توی خیابان ها ، یک لحظه نگاهت می افتد به تصویر خودت در اینه ماشین ، چشم هات دوباره از زور سر درد ریز شده اند و التهاب درونت روی گونه ها ، سرخ شده است ، خیابانها را بی هدف رد می کنی ، دستهات روی فرمان قفل شده اند توی هم و انگشت ها هر چند دقیقه یکبار ضرب می گیرند و گاه جدا از هم فرو می روند لای موها ، پیچ و تابی می خورند و سر می خورند روی پیشانی ، دستت همانجا می ماند انگار قلبت را گذاشته اند جای شقیقه ها ، سرت تپش دارد ، ریز ریز با خودت حرف می زنی : اصلا برای چی فکر کنم ؟ تکلیف معلوم است ، از اول اشتباه کرده بودم ...  با مشت می کوبی وسط فرمان ، صدای بوق که بلند می شود ، مشت دوم روی هوا می ماند ، سری تکان می دهی و ماشین را می کشی کنار و به راننده یی که از بوق بی دلیل و تغییر مسیر بی چراغ زدن و ناگهانی ات عصبانی است ، جوابی نمی دهی ، چند بار پلک می زنی ، چشمت دیگر جایی را نمی بیند ، سرت را تکیه می دهی به قوس فرمان و چشم ها را می بندی  ، انگار سمسارها دارند همه خاطرات را توی سرت حراج می کنند ، مسگرها می کوبند روی مس تنهایی و صدایش دیوانه ات می کند ، پلک ها را فشار می دهی روی هم ...

 هنوز چشم هایت گرم نشده  که صدایی می کوبد توی مغزت ،  سرت را از روی فرمان بلند می کنی ، خط فرمان رد انداخته روی پیشانی ات ، سر می چرخانی ، شقیقه هایت را ماساژ می دهی ، دنبال علت صدا می گردی ، با پشت دست چشم ها را می مالی ، صدا قطع می شود و دوباره از اول شروع می کند به خواندن قسمتی از ترانه محبوبت ، هوا حسابی تاریک شده ،تازه لرزش گوشی را توی جیبت احساس می کنی ، گوشی را که بیرون می اوری ، عکس سپیده روی صفحه افتاده ، زن و مردی دارند از کنار ماشینت رد می شوند شیشه ماشین را پایین می کشی ، گوشی را روشن می کنی و می گیری نزدیک پنجره ، صدای دور مرد می گوید : تو همون فرشته یی هستی که همیشه دنبالش بودم و گم می شد ... و صدای قهقهه زن می پیچد توی گوشی ات ، گوشی را می گیری نزدیک گوشت ، زنت دارد گریه می کند . موبایل را پرت می کنی روی داشبورت ، صدای داد کشیدنت تا خیابان می رود و سپوری که دارد آن اطراف را جارو می کند ، کمر راست می کند ، زل میزند به تو و سر تکان می دهد ، کارش را ول می کند و می رود آن طرف خیابان را جارو کند.

  راه می افتی ، جلوی اپارتمانتان که نگه می داری هنوز چراغهای واحدت روشن است  ، ماشین را می بری توی پارکینگ ، صندلی را می خوابانی ، گوشی را خاموش می کنی ، روی صندلی دراز می کشی ، دلت آرام نمی گیرد ، از ماشین می زنی بیرون ، پله های اپارتمان را سر پنجه بالا می روی ، رد لاستیک ویلچر لبه بعضی از پله ها را سیاه کرده  ، پاورچین می روی پشت در، ساعتت را نگاه می کنی ، از نیمه شب گذشته ، نگاه نگرانی می اندازی به طبقه سوم و زیر لب می گویی کاش حامد امشب را زود امده باشد خانه و لاله باز تو را نبیند که پشت در خانه ات کشیک می کشی .

 گوش می چسبانی به در ، صدای ریز گریه می آید ، سر تکان می دهی : حتما باز نشسته  توی راحتی های هال و زانو هایش را بغل کرده و دارد به زمین و زمان فحش می دهد و گریه میکند .

 برمی گردی توی پارکینگ ، خودت را ول می کنی روی صندلی ماشین ، حرفهای سپیده رژه می روند توی سرت : حتی مهتاب با یک شوهر خل و چل دو تا بچه دارد مثل دسته گل اما ...

زیر لب دوباره تکرار می کنی : شاید از اول اشتباه کردیم...





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

قلم از تیشه دفر از سنگ یک داستان کوتاه است که از چهار روایت تشکیل شده . چون روایت ها برای وب کمی بلند هستند، در هر پست یکی از روایات را می فرستم که امیدوام خواندنش خسته تان نکند.

درباره سو‍ژه هم باید بگویم این داستان برگزیده همایش"اگر غم لشگر انگیزد..." به نکوداشت همسران جانبازان است.

روایت اول: سارا

صدای فریادش می پیچد توی سرت ، خودت را جمع می کنی کنج دیوار ، سرت را بین دستها پنهان می کنی ، گلدان می خورد به دیوار ، درست بالای سرت ، خرده شیشه ها پخش می شوند روی زمین ، فحش هایش را می شنوی ، لبت را می گزی ، دهانت شور می شود ، دستت را می کشی روی رد سرخ کنار لبت ، دندانهایت می خورند بهم ، سرت را بلند می کنی ، زل می زنی به دهانش که تند دارد چیزهایی می گوید ، صدای سارا را می شنوی که دارد پشت در اتاق گریه می کند و چشم هایت میخ سجاد می شود ،  پا به پا می شوی  بروی سمتش که بشقاب را از توی سفره برمی دارد و می کوبد به سر خودش ، گریه اش دلت را آتش می زند ،  سرت گیج می رود وقتی با بشقاب می کوبد توی سرش ، با یک خیز می رسی کنارش ، دستهایش را به زور نگه می داری ، سهیل می دود کمکت ، صدای جیغ های سارا می پیچد توی سرت ، طرح دخترکت جلوی چشم هات تار می شود ، دست سجاد محکم می خورد توی صورتت. تو و سهیل ، هرکدام یک دستش را می گیرید ، سرش را تکان می دهد ، نمی شود زل بزنی در چشم هاش ، چشم های خیست می گردد دنبال چشم  گریان خانواده ات و با بهت خیره می شود به سهیل که با تکان تند دست سجاد پرت می شود ، سرش محکم می خورد به پشتی اما فوری بلند می شود و خیز برمی دارد تا دوباره دست بابا را بگیرد که باز دست سجاد محکم می خورد توی صورتش ، ضربان قلبت تندتر می شود می خواهی  بروی بغلش کنی که دوباره می دود و دست سجاد را محکم بغل می کند ،دستهایت را محکم حلقه می کنی دور دست های سجاد و چشم می دوزی به سهیل که گریه اش شدید تر شده اما همین طور آویزان دستهای بابا است .

 سرت را که می چرخانی سارا جلوی در اتاق ایستاده ، نمی فهمی عروسکش را  کی آورده ومحکم گرفته توی بغلش و با چشم های ریز و تنگ شده با اخم های توی هم دارد نگاهتان می کند ، فحش های سجاد می پیچند توی سرت و از خونی که کنار سرش راه باز کرده چشم هات سرخ می شوند ، از چانه لرزان سهیل می فهمی که  می خواهد گریه نکند ، خانواده ات که یک جا می نشینند توی قاب چشمانت ، یکدفعه داد می زنی : بسه ! دیونه ام کردی ! دیوونه !  بس کن !

و کشیده ات می نشیند روی صورت مردت ، صدای سیلی تو و سکوت سجاد با هم قاطی می شوند ، نگاهت یک جا آرام نمی گیرد از صورت سجاد می گردد دنبال سهیل ، سهیلت  همانجا می نشیند روی زمین و زانوهایش را بغل می کند ، سرش بین دستها قایم می شود و شانه هایش می لرزند ، تازه می خواهی دل بدهی به سکوت که سارا عروسکش را پرت می کند وسط سفره و جیغ می کشد ، صورتت مچاله می شود  ، انگشتهایت گره می خورند توی هم ، چشم ها ت خسته از سرگردانی زل می زنند به سجاد که بی صدا دارد به ظرفهای شکسته و سفره نگاه می کند . درست وسط سفره ایستاده ، نگاهت رد نگاهش را می گیرد ، دستهای خونی تو را که می بیند همانجا وسط سفره می نشیند ، نگاهت دست از سر نگاهش برنمی دارد که وقتی می رسد به سهیل ، زانوهایش را بغل می کند و شانه هایش شروع می کنند به لرزیدن ، خون از لای موهای مجعدش سر می خورد روی سفره ... می روی سمت سارا اما با دیدنت اخم می کند ومی دود توی حیاط  و تو همانجا تکیه ات را می دهی به ستون در و مستاصل به سهیل نگاه می کنی که خودش را کشیده کنج دیوار و با بغض به سجاد چشم دوخته .

 پایت را بلند می کنی بگذاری وسط سفره ، درد تا چشمهایت می دود وقتی گوشه لیوان شکسته فرو می رود توی پایت ، به سهیل که نیم خیز شده اشاره می کنی  بنشیند ، گوشه دامنت را بلند می کنی و می گذاری روی زخم سر سجاد ، سرش را می گیری توی بغلت ، سرت را تکیه می دهی به شانه هایش و با هم گریه می کنید ، سجاد که دستش را حلقه می کند دورت ، دست می اندازی لای موهایش و تکه های شکسته بشقاب را از لابه لای موها می کشی بیرون ، و با موهایش بازی می کنی تا آرام شود که سرش را بلند می کند و با دستهای خونی اشکهایت را پاک می کند ، پیشانی ات را می بوسد : ببخشید مهتاب ... ببخشید .... نفهمیدم ...

  دست لرزانت را می گذاری روی لبهای سجاد ، برمی گردی به چشم های سهیل نگاه می کنی – انگار چشم های سجاد را کاشته اند توی صورت تو و شده سهیل – به صدای خنده سهیل می خندی ...

 چشم می دوزی به مردت که آرام خودش را از آغوشت می کشد بیرون ، می خواهد سفره را جمع کند ، تکه لیوان پایش را می برد ، صورتش از درد مچاله می شود ، می دوی سمتش و باز توی اتاق کوچک ، سهیل می نشیند توی قاب چشمت که نیم خیز شده به کمک بابا بیاید ، لبخند میزنی و چشمانت می چرخند روی عکس مردت با لباس خاکی که توی تاقچه دارد می خندد به چشم های سهیل ...

سجاد فرصت نمی دهد پایش را باند بپیچی ، جلوی چشم های مبهوتت دستمال کاغذی را روی زخم فشار می دهد ، بلند می شود و لی لی می رود سمت راهرو ، می دوی دنبالش ، خون پایت بند آمده ، متعجبی که چه طور سجاد لی لی کنان به این زودی رسیده به حیاط ، باید پله را هم دستمال بکشی چون مردت دو تا پله را هرچند تک پا ، رد کرده اما خون پایش چکیده رویشان .

 چشم که از پله می گیری ، سارا را می بینی که کنار باغچه دارد گریه می کند و سجاد را که می بیند ، می دود پیش تو ، سر سارا را می گیری توی بغلت و صدای سجاد را انگار از ته چاه می شنوی ، دور و لرزان و نم کشیده : سارا جان !

 سارا خودش را می چسباند به دامن تو ، سهیل از جلوی چشم هایت می دود و خودش را از پاهای سجاد آویزان می کند ، سیاهی چشم هات همراه سهیل می دوند ، تا سجاد بلندش کند توی بغلش ، ببوسدش و بگوید : ببخش بابایی …

 دستت لای موهای سارا می چرخد و چشمت توی چشم های سجاد که سرخ می شوند ، موج بر می دارد و صدای هق هقشان راه دور چاه تا خانه را می دود و می پیچد توی حیاط ، دامنت از دستهای کوچک سارا ول می شود ، دست می کشی روی صورتش ، و صورت کودکی های ندیده سجاد زیر دستت سر می خورد ، چشم های کشیده ومژه های فر زل می زنند توی صورتت و صدای گریه اش می خورد توی سرت ، دستش را می گیری ، می خواهی بغلش کنی اما پایت ضعف می رود و ابروهات از درد می پیچند توی هم و چشم های درشتت ریز می شوند ، دندان هایت را فشار می دهی روی هم و لنگان می روید پیش سجاد ، زل می زنی به چشم های سارا ، به زور بلندش می کنی و می دهی بغل سجاد ، با پشت دست اشک را پخش می کنی روی صورتت و بلند می خندی …

 





نویسنده : mahmood ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦


غریبه نیستی این روزها بسیار دل تنگم
برای این دل تنها ترم دستی بزن بالا...
 
اسفند امسال هم اومد ... یه فرق هایی با همیشه داره... یک انتظار ۲۰ ساله...
نقطه سر خط.... انتظار به پایان رسید... حتماً بزرگ شده ام که باید معنی پایان را بفهمم...
همیشه هم تمام شدن ها بد نیستند، نمی گویم، رفتن محمود و پایان منتظر بودن من خوب است اما... بگذار فکرکنم که بد هم نیست...
دوستت دارم و دانم که تویی قاتل جانم...

 
نقطه سر خط...
هر پایانی، همیشه بد نیست. من دارم با رضایت به این پایان تن می دهم. باید بپذیرم که بزرگ شده ام

  آدم بزرگ ها خیلی چیزها را درک می کنند .

 می فهمند که قتی سنگی روی زمین جای آدمی را گرفت باید چند قطره اشک ریخت،  دل داد به سکوت و صبر ...

 سنگی نیست، تو نیستی، اشکی نیست ...

ولی من آرام و منتظر دل داده ام به صبر و سکوت...





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦

 

 پیشانی دختر رامی بوسد و پتو را تا زیر گلویش بالامی آورد ، دختر که توی تخت کوچکش مچاله شده  ، چشم هایش را ریز می کند : آخه بابا نیومده ! می خواستم بهش ...

نگاه مادر تند می چرخد سمت پنجره و بی مکث برمی گردد و می نشیند روی چشم های دخترش ، دوباره دست دراز می کند سمت پتو ، دستش می نشیند روی صورت دختر و با نوازشی آرام سر می خورد روی پتو ، چند لحظه همانجا می ماند ، دختر زل می زند به چشم های مادر ، نمی فهمد کجا را نگاه می کند ؛ دست هایش را از زیر پتو میآورد بیرون و آرام می گذارد روی دست مادرش ، نور چراغ خیابان کمک می کند تا لبخند محوی را که می نشیند روی صورت مادر ببیند ، مادر با دست دیگرش دستان دختر را فشار می دهد و سر خم می کند تا دوباره ببوسدش ، نور سمج که از لای پرده سرک کشیده میان اتاق ، می پاچد روی صورتش ، دختر آرام می گوید : رنگت پریده ؟

زن سرش را می کشد عقب : حتما کارش زیاد بوده که دیر کرده  !

دستش را از بین دستهای دختر می کشد بیرون ، پشت می کند به او ، می رود سمت در، همین طور که در را می بندد ، می گوید : زود بخواب که وقتی بابا برای نماز بلند شد تو هم بتونی بیدار شی  !

دختر پتو را کنار می زند ، نیم خیز می شود : بابا سر قولش هست ؟

مادر بین در نیم باز می ایستد ، تکیه اش را می دهد به چهارچوب و چشمکی می زند : جایزه ات سرجاشه .

صدای بسته شدن در که می آید دختر دراز کشیده و پتو را هم تا روی صورتش بالا آورده .

زن دورخودش چرخی میزند ،ناهید شکولاتش را مالیده به گوشه فرش ، هزار بار گفته بود که فرش زمینه روشن به درد جای یه وجبی آنها نمی خورد مخصوصا با بچه کوچک اما به خرج محمود نرفته بود ،می رود از کشوی کابینت یک دستمال برمی دارد ، می گیرد زیر شیر سماور و چند قطره آب داغ می ریزد رویش ، برمی گردد توی اتاق و می افتد به جان فرش تا تمیزش کند ، وقتی دوباره بلند می شود تا دستمال را ببردتوی آشپزخانه زیر لب می گوید : خوب که یه وجبه این خونه وگرنه می میردم توی راه هال و آشپزخونه!

 دفتر باز را از روی زمین بر می دارد ، ورق می زند ، پای همه دیکته ها امضا محمود است ، دفتر را می گذارد روی تاقچه ، قاب عکس دور طلایی را برمیدارد و با گوشه آستینش گرد و خاک روی آن را می گیرد به چشم های توی قاب لبخند می زند ، می رود کنار پنجره ، گوشه پرده را کنار می زند ، از درزهای پنجره ، سرما می زند توی اتاق ، طرح تاریک خودش توی شیشه ، جلوی دیدش را گرفته ، لای پنجره را باز می کند ، پرده را می کشد روی سرش و سرک می کشد توی کوچه ، پنجره را که می بندد اشک نشسته گوشه چشمش ، لب بر می چیند .

چشم هاش مچاله می شود و ابروها می پیچند توی هم ، قاب عکس هنوز توی دستش است ، عکس را می گیرد جلوی صورتش با عکس توی قاب رخ به رخ می ایستد ، خیره چشم های خندان قاب می شود ، دست می کشد روی شیشه و تمام پستی و بلندی های صورت مردانه را با ته ریش زبر حس می کند و اخم هاش کم کم از هم باز می شوند ، قاب را تند می بوسد و می گذارد روی تاقچه ، جلوی عکس کمی پا به پا می کند ، چشم هایش را می مالد ، خمیازه اش را قورت می دهد و می رود آشپزخانه ، ظرف غذای  مدرسه ناهید را از روی کابینت بر می دارد و برای اش غذا کنار می گذارد ، توی سینک پر از ظرف است ، می خواهد ظرف ها را بشوید اما از کنار پنجره سر درمیاورد ، گوشه پرده را کنار می زند ، نگاهی سرسری می اندازد توی کوچه ، پرده را ول می کند ، می رود سری به ناهید بزند ، در اتاقش را آرام باز می کند ، پاورچین می رود بالای سرش ، خم می شود روی تخت : چرا این اتاق این قدر سرده ؟  

پتو را تا زیر گلویش می کشد بالا و دست هایش را می برد زیر آن ، موهایش را از روی صورتش می زند کنار ،  ناهید غلت می خورد : بابایی !

 زن خودش را می کشد عقب ، سر انگشتی از اتاق می رود بیرون ، در را بی صدا کیپ می کند . دوباره می رود سراغ ظرف ها ، آب گرم را که باز می کند صدای آبگرمکن می پیچد توی آشپزخانه  کوچک که از صبح سعی کرده بود دیوار های آبی دود گرفته اش را تمیز کند ، آب را باز می گذارد روی ظرف های چرب ، رادیوی سیاه و قدیمی روی کابینت را روشن می کند ، صدای دینگ دینگ بلند می شود : توجه شما را به اخبار شبانگاهی جلب می کنم : صدام دیکتاتور عراق ساعاتی پیش اعدام شد .

ریکا را می ریزد روی اسکاچ و لیوان را از روی ظرف شویی برمی دارد .

: مردم عراق در جمع های کوچک و بزرگ خوشحالی خود را از این واقعه ابراز کردند .

با حرص قابلمه را سیم می کشد ، عرق روی پیشانی اش را با آرنج می گیرد و سعی می کند با سر آستین ، نم گوشه چشمش را هم پاک کند ، دستش همین طور تند و با زور توی قابلمه می چرخد ،

: صدام که برای اجرای حکم به دولت عراق تحویل شده بود در زمان اعدام....

همان طورکه سیم را محکم می کشید به بدنه قابلمه ، دندان قرچه کرد و لرز ریزی ریخت توی جانش .

با دست کفی کوبید روی دکمه رادیو تا صدای گوینده اخبار ، درونش حبس شود . برگشت ، تکیه داد به سینک ظرفشویی و سرش را چسباند به شیر آب ، اشک هایش می چکید توی آبهای کفی و حباب ها را می ترکاند ، تصویر بدن پر تاول محمود انگار جلوی چشم هاش رژه می رفت ،آن روز که محمود زیر لب ناله می کرد ، بوی سیر که از آشپرخانه پیچیده بود توی اتاق  داد زده بود و پتو را کشیده بود روی سرش ، آن وقت او با هول ظرف سیر داغ را از روی شعله گاز برداشته بود و پرت کرده بود توی سینک و آب را باز کرده بود رویش ، نفهمیده بود با انگشت هایی که ذق ذق می کردند چه طور پنجره را باز کرده و دویده سراغ محمود .

دستش را گرفت جلوی دهانش ، سعی کرد با آب دهان هق هق توی گلو را هم قورت بدهد . چند نفس عمیق کشید و یک مشت آب پاشید روی صورت ، اسکاچ را دوباره برداشت ، چند بار سرش را تکان داد ، می خواست همه خاطرات گذشته را بدهد به آب تا با خودش ببرد ، ظرف ها را تند می شست و می گذاشت  روی ابچکان ، چشم هاش خمارتر شده بودند و ابروهایش دوباره رفته بود توی هم ، سرش را که بلند کرد از روی یکی از ظرف ها داشت کف می چکید ، ظرف را از روی آبچکان برداشت ودوباره گرفت زیر آب . با لیوان ، آب ریخت توی سینک و نگاه کرد به حرکت کف ها .

 رفت سر گاز ، یک قدم ان طرف تر ، غذای محمود را که یخ کرده بود برداشت و گذاشت روی سماور، یادش افتاد چند سال است که ابگوشت درست نکرده ، همان اوایل که یک بار آبگوشت درست کرده بود محمود با دیدن نان های باد کرده توی کاسه  تریت ش ، بغض کرده بود و از کنار سفره کشیده بود عقب و مریم سعی کرده بود بدون آنکه به روی خودش بیاورد پماد را آرام روی تاولها بکشد تا نترکند.

چند بار توی آشپزخانه چشم گرداند ، دست کرد توی موهای لخت و سیاه و دستش همانجا ماند، دستش را انداخت ، انگشتهای دو دستش را گره کرد توی هم ، همین طور که انگشت ها را بازی می داد رفت توی اتاق ، روبروی کمد دیواری ایستاد ، توی آینه کمد خودش را برانداز کرد ، دست کشید روی صورتش ، گودی زیر چشم ها انگار مشت خورده بودند ، از روی تاقچه ، کرم پودرش را برداشت و مالید روی صورت و سعی کرد کبودی زیر چشم ها را محو کند ، در کمد دیواری را باز کرد ، رختخواب ها را برداشت ، جای محمود را نزدیک بخاری انداخت و جای خودش را کنار تشک محمود ، داشت می کوبید روی بالشت و مرتبش می کرد که یادش افتاد برای محمود کیک درست کرده ، تندی بلند شد ، رفت سراغ یخچال ، ظرف پای سیب را برداشت ، یک قاچ ازآن برید ، داشت چنگال را می گذاشت کنار پیش دستی که صدای ترمز ماشین را شنید ، از گوشه پنجره نگاه کرد ، حتی با انعکاس نور توی شیشه پنجره هم می توانست ویلچر محمود را بالای تاکسی اش ببیند ، دوید و غذا را از روی سماور برداشت و ریخت توی دیس ، دوتا بشقاب و قاشق گذاشت ، لیوان دسته دار را برداشت و چای ریخت ، همه را چید توی سینی ، دستی کشید به موهایش ، طره ی مو را از روی صورت کنار زد و سعی کرد بخندد ، سفره را پهن کرد ، بشقاب غذ ا ، کیک و چای را گذاشت توی سفره ، رفت از دبه ترشی یک پیاله گل سرخی برای محمود ترشی ریخت و چند بار دستش را توی دبه چرخاند تا بتواند گل کلم بیشتری بردارد  ، صدای در حیاط که آمد ، رژ لب را تند کشید روی لبهاش و همان طور که لب ها را می مالید بهم در اتاق را باز کرد ، رفت توی راهرو ، سر خم کرد و لبخند زد : سلام بر مرد مردا !

محمود پر صدا خندید : باز که بیداری ...

مریم در اتاق را که بست محمود رسیده بود جلوی روشویی ، از بین صدای آب داد زد : تو هم شنیدی ؟ کیک هم برای همینه ؟ جشن داریم ؟ ... خب ناهیدم بیدار می کردی ...

مریم آرام از پشت سرش گفت : تا تو شامت رو بخوری اذان صبحه . بیدار می شه.

محمود دست خیسش را کرد توی جیب اورکت سبز رنگ  و یک ساعت مچی در دار با طرح دلقک درآورد و گذاشت کنار قاب طلایی تاقچه : اینم جایزه کوچولوی نماز خون من ...

مریم پشت ویلچر را گرفت تا محمود خودش را بکشاند پای سفره ، کیک را تازه نصف کرده بود که دستی حلقه شد دور گردنش ، کسی گونه اش را بوسید : بابایی ! مبارکه !

محمود دست انداخت پشت سرش ، ناهید را بلند کرد و گرفت توی بغل : حالا یه ماچ محکم !

موهای لخت و سیاه دختر پخش شد روی صورتش و چشم های ریز را گم کرد ، محمود با انگشت اشاره چتری های ناهید را مرتب کرد ، پیشانی اش را بوسید و چشم دوخت به ریسه رفتن دخترش ، ناهید که خندید درست شد مثل مریم ، چشم  های میشی  اش برق زد و گم شد .

محمود یک تکه از کیک را گذاشت دهان ناهید و آرام گفت : کسی دو جفت ستاره ندیده ؟ من الان گم شون کردم ...

     

بيا بگشاي در... بگشاي دل تنگم...





نویسنده : mahmood ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦

می گن اگر امام رضا رو توی دل شب به جواد ش قسم بدی .. رد خور نداره ...

می گن یه امام رضاست  و یه جوادالائمه

نمی دونم شما حاضر بودید چقدر خرج کنید تا شب و روز ولادت جواد الائمه رو کنار گنبد طلای پدرش سر کنید ؟

من حاضر بودم بهای زیادی براش بپردازم و نشد....

دیشب مهمون گنبد طلایی و قوس های آبی حرم فاطمه معصومه بودم.مهمون عمه  سادات. مهمون گنبد آبی جمکران... تا صبح تا حی علی خیرالعمل....

شاید فرصت نکردم چیز زیادی بخوام... شاید نتونستم بگم ... همه خواست های دنیایی یه آدم زمینی رو .. اما ...

«هرچه هستی باش ... اما باش»

کی باور می کرد یه نمه بارون همه رو فراری کنه ؟ تو بمونی و حرم خلوت حضرت معصومه و نتونی دل بکنی از اون همه آرامش یک جا ....

«کاش که این فاصله را کم کنی»

این روزها توی مغزم می کوبه : یکی از اسامی که پیامبر برای «مدینه» برگزیدند «معصومه» بود...

دلم سفر می خواد .. ولی به شرطها و شروطها... خدا خوب می دونه .... خوببببببببب!

غريبه نيستي، اين روزها بسيار دل تنگم... براي اين دل تنها ترم دستي بزن بالا...

غريبه نيستي اين روزها بسيار دل تنگم/براي اين دل تنهاترم دستي بزن بالا





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

همه تون دعوتید

پنجمین همایش ادبی سوختگان وصل

 اگر غم لشکر انگیزد ...

به نکوداشت همسران جانبازان

در دو بخش شعر و داستان

روز ۱۷ اردیبهشت - ساعت ۱۴ الی ۱۹

تالار علامه امینی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می خواستم که گم بشوم در حصار تو ...

دریا چه دل پاک و نجیبی دارد/ چندی است که حالت غریبی دارد /این موج که سر به صخره ها می کوبد / با من چه شباهت عجیبی دارد. 

می نشینی مقابلم ، چهارزانو ، و لبخند کوچکی مهمان کنج لبت می شود ، زل می زنم به چشم هایت ، تکان دادن سرم ارادی نیست ، توی دلم تحسینت می کنم ، نمی دانم به خاطر زیبایی چهره ات است یا بزرگی روحت ؟ دلم تاب ندارد که نگاه مات شده ات را دوام بیاورد . دلکم.. دل من ... بی تو ... چه رنگ تلخی دارند روزهای نبودنت ... دل می زنم به دریا ... زل می زنم به لب هات .. منتظرم !... بگو !.. می خندی .. آرام..مثل قاب عکست آرام و نجیبی .. حرف بزن ... پلک می زنی ... خنکای نسیم مستجار از نگاهت می بارد ... دلم گرفته نازنین .. دل تنگی راه نفسم را بسته ... زل زده ای به لب هایم .. لب می جنبانم ، چانه ام می لرزد ، نگاهم موج بر میدارد .. سکوت از دهانم می ریزد ... توی حجم بودن تو ، جسارت حرف زدنم آب می رود عزیز دل ! سر کج می کنی ، دست بلند نمی کنی برای پاک کردن اشک هایی که لرزان گونه ها را مرور می کنند ، انگار فقط تو می فهمی که تا زار نزنم ساکت نمی شود این بغض لعنتی ...همه کارها برای سکوت است .. این سکوت تمام ناشدنی ...

وقتی امدی گفتم که چقدر حرف دارم برای حضور لحظه ای تو  .. پلک نمی زنم که از جلوی چشم هام رد نشوی ..حتی ثانیه ای ... بودنت عطیه اسمانی است برای غربت این روزها .. حتی اگر در سکوت فقط نگاهم کنی .. فقط نگاهت کنم .. مهمان مهربان من .

این روزها هرجا را که نگاه می کنم هیچ آشنایی نمی بینم .. در میان این همه دوست و آشنا . این همه تحصیل کرده و فرهیخته .. هیچ کس راه حلی برای دلتنگی این روزهایم ندارد . کسی غربت جمع شده در نگاهم را  نمی فهمد . بین این همه آدم که درد را می فهمند و ادعای دردآشنایی دارند ، بین این همه استاد و دوست و غریبه ، هیچ کسی دل تنگی روزهای سرد اسفند را درک نمی کند .

چهار زانو می نشینم ، قاب عکس بزرگت را از روی دیوار بر می دارم ، سرم را تکیه می دهم به چهارچوب قاب ، دستانم را قلاب می کنم دورش و زل می زنم به چشم های توی قاب ، سیاهی چشم ها می آیند و می روند ، می آیند و می روند ، از بچگی همیشه فکر می کردم مادر چه طور می تواند توی روضه ها تکان بخورد و گریه کند ، سرش گیج نمی رود از این همه تکان ؟  حالا اما دارم تکان می خورم ، موج می زنم و همه چیز توی چشم های قاب گرفته می روندو میآیند ، می روند . می آیند ... گریه نمی کنم ، روضه نمی خوانی ، روضه است اینجا ... خود باغ بهشت است جایی که تو باشی ...

این نوزدهم دوست دارم من با شم و تو و ه جای سکوت نفس گیر این روزها .. فقط ... داد بزنم .. فریاد .. و تو گوش هایت را نگیری و دست هایت را بازکنی اندازه دل تنگی های یک عمر من تنها و در آغوش بکشی این همه بغض بی امان راه گم کرده را که خیلی روز است گیر کرده اند در حنجره ام و راه رهایی نمی شناسند ... کسی چه می داند .. شاید معجزه این نوزدهم تو بودی .. خود تو ... خود خدا ...

دارم به کوثر فکر می کنم .. به هدیه کثیر خداوندی که آل محمد به ازایش " فصل لربک والنحر" را شایسته به جا آوردند . والنحر، گلوگاه ، جایی که دستها وقت تکبیر تا حد آن بالا می آیند ، قربانی بزرگ خیلی بزرگ ...

خیر کثیر من ... برکت بزرگ خدا روی زمین کوچک روزگار من ... چرا تو خودت والنحر شدی ؟ ...

دل تنگم مهربان .. دل تنگ ... دوستی می گفت : حزن باید در دلت باشد و بشر بر چهره ات ...

و چه کار سختی است خواسته این دوست بزرگ ...   

می خواستم که گم بشوم در حصار تو....





نویسنده : mahmood ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

این روزها که محکوم شدم به تنبلی ؛ روزهایی سختی بودند توی روزگار زندگیم ... عجیب و باور نکردنی ... آدم هایی اومدند و رفتند که در باورم نمی گنجید ...

محمد مهدی به دنیا اومد و یسنا و مهدی .... و آدم هایی هم رفتند .. مثل اسماعیل ...

مثل بازی می مونه .. کلاغ... پر... نمی فهمی واسه چی میای واسه چی می ری ؟ ... از بچگی م قدم به قدم با اسماعیل بزرگ شدم .. به عشق هم بازی بودن با اون هر تعطیلات می کوبیدم می رفتم تا خونه عمو ... توی پارکینگ بزرگش فوتبال بود و قائم موشک .. جبهه بازی .. تفنگ .... حالا اسماعیل از بالای مناره مسجدی که دوستش داشت پرید تا خدا .... من اما سفت و سخت چسبیدم رو زمین .. پاهام گیر کرده وسط این همه گل و شل ... نایی برای رفتن نیست ... آسماني شدن از خاك بريدن مي خواست ...





نویسنده : mahmood ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

قربانی...

دختر سفت گوشه لباس مادرش را گرفت ، مادر نیم خیز نشده دوباره نشست ؛ بچه را بغل کرد ، محکم چسباند به سینه اش ، دختر می لرزید ،زن بغض کرد ، دستهای یخ بچه را گذاشت روی صورتش ، نوک انگشت ها را بوسید ، بلند شد دور اتاق را گشت ، لبهایش را برد نزدیک گوش بچه و برایش لالایی خواند ، دختر گوشه لباسش را گرفته بود به دندان و می جوید ، پیرهن زن خیس شده بود . سر بچه را بوسید ، اشک هایش چکید روی موهای دختر . بچه داغ شد یکدفعه ، رنگ از صورتش پرید ، نشست ،خواست بچه را بگذارد زمین ، باید تبش را بیاورد پایین ، دختر جیغ زد ، لباس مادر را ول نمی کرد ، خودش را می کوبید به دیوار ، دوباره بغلش کرد ، رفت آشپزخانه یک دستمال برداشت ، کمی آب زد ، گذاشت روی پیشانی بچه ، دختر بی تابی می کرد ،هی سرش را تکان می داد ،  دستمال افتاد ، زن ، هم پای بچه گریه می کرد : چی شد به تو ؟ چشمت زدن ؟ گریه نکن !

بچه را در بغل می گرداند ، سرشانه هایش خیس شده بود از آب دهان بچه ، صورتش را چسبانده بود به صورت بچه ، دختر شروع کرد به لرزیدن و جیغ زدن ، زن تند تکانش می داد ، آرام نمی گرفت ، رفت از روی تخت بچه عروسکها را برداشت و جلوی صورتش تکان داد ، بچه سرش را می کوبید روی شانه زن ، دستش را گاز می گرفت ، صدای گریه زن و جیغ بچه قاطی شده بود ، عروسکها را پرت کرد وسط اتاق ، دختر موهای زن را می کشید و گریه می کرد ، زن فقط آرام سرش را تکان می داد و گریه می کرد ، حلقه دستش را دور کمر بچه محکم تر کرد ، دختر خودش را آویزان کرده بود و جیغ می زد ، زن چشم های گریانش را چرخاند طرف ساعت دیواری ، مرد باید پیدایش می شد ، بچه آرام گرفته بود ، هق هق می کرد ، زن دوباره رفت آشپزخانه ، یک دستش را دور کمر بچه محکم کرد با دست دیگرش شیر آب را باز کرد یک استکان از روی آبچکان برداشت و کمی آب داد به بچه ، دختر با بغض قلپ قلپ آب می خورد ، زن دستش را گرفت زیر آب ، خواست بکشد روی صورت بچه ، دختر جیغ زد و سرش را تکان داد ؛ مرد آمد جلو بچه را بغل کرد ، بچه زل زد به چشم های مرد : چی شده بابایی ؟ خونه رو گرفتی رو سرت ؟ .... زینب خانم نفهمیدی من اومدم ؟

زن فوری با گوشه دست نم چشم هایش را گرفت : سلام ! خسته نباشی . مگه این بچه میذاره ؟ مهمونی دیشب چشمش زدن ، اومدن خان عموش از مکه باید یه خیری داشته باشه دیگه ...

مرد بچه را تکان داد ، صورتش را بوسید ، رفت سمت اتاق : رقیه بابا ! چیه شلوغش کردی ؟ یه قربونی واسه عموجون گرفتن که این همه قیافه نداره .

زن  دستش را مشت کرد و کوبید کف دست دیگر ، موهارا از جلوی چشم ها کنار زد ، یک مشت آب پاچید توی صورتش و بلند گفت : من کی گفتم چرا توی بی پولی رفتی قربونی گرفتی ؟ گفتم بچه رو توی مهمونی چش زدن !

مرد فقط سر تکان داد  ، نشست ، تکیه اش را داد به پشتی ، عروسکهای بچه را چید دورش ، آمد دختر را بگذارد زمین که باز جیغ زد ، بچه را نشاند روی زانوهایش و یک عروسک داد دستش : لباس سیاه منو بذار دم دست ، فردا سیاه پوشونه ...

زن اسفند به دست آمد ، یک مشت اسفند را گرداند دور سر بچه ، دوباره رفت توی آشپزخانه ، صدای سوختن دانه های اسفند با دود میامد توی اتاق .

*

مرد از توی اتاق خواب داد زد : لباس سیاه منو اتو کردی ؟

زن زل زده بود به دخترش : امروز نه گریه می کنه ، نه جیغ می زنه ، حتی بازی هم نمی کنه ، فقط زل می زنه به ... کجا نمی دونم ، از صبح هیچی هم نخورده .

مرد از روی میز لباسش را بر میدارد : پاشو حاضرش کن با هم بریم ، چندتا آدم ببینه حالش جا میاد .

زن دختر را بغل زد و بلند شد ، موها را از جلوی چشمش کنار زد ، پیشانی اش را بوسید ، آرام زیر گوشش شعر خواند ، لباس سیاهش را پوشاند و یکدفعه زد زیر گریه ،مرد تند آمد توی اتاق ، بچه را که مات نگاه می کرد بغل کرد : خجالت بکش ! بچه می ترسه ! چت شده ؟ یه روزم که این گریه نمی کنه تو آبغوره بگیر !

*

دختر خودش را محکم چسبانده بود به مادرش ، صدای گریه زنها با گریه بچه قاطی شده بود ، زن بچه را توی بغل تکان میداد و با سرشانه ها اشکهای خودش را پاک می کرد ؛ خانم بغل دستی چشمش به دختر بود : چند سالشه ؟

زن آرام گفت : سه سال ...

چشم های زن بغل دستی تار شد ، اشکهایش را با گوشه روسری سیاهش پاک کرد : هزار الله اکبر ...

چراغها را خاموش کردند ، بچه جیغ میزد و می کوبید توی صورت مادرش ، زن بغل دستی شروع کرد با بچه حرف زدن ، همان طور که تسبیحش را تکان می داد تا بچه آرام شود گفت : اسمش چیه ؟

زن با گریه بچه را دست به دست کرد  : رقیه ...

زن اشک هایش را با پشت دست پاک کرد ، شال سیاهش را باز کرد و انداخت دور گردن دختر ، بچه تسبیح را از دستش گرفت و بازی کرد .

*

مرد بچه را روی پا می خواباند ، زن گوشه اتاق کز کرده بود ، بچه برای خودش با بغض شعر می خواند ، مرد اشک گوشه چشم دختر را با نوک انگشت گرفت : با تخم مرغ شکوندن و غمباد گرفتن که درست نمی شه ، فردا می بریمش دکتر .

زن سرش را از روی زانو برداشت : فردا هزار تا کار دارم ، پس فردا شب رقیه ( س ) است ، یادت رفته ؟ روضه داریم .

مرد رقیه را بلند کرد ، چسباند به سینه اش ، موهای دختر را بوسید ، بچه سرش را کج کرد ، دستش را گذاشت روی صورت بابا ، چشم های بابا را ناز کرد ، با موهایش بازی کرد ، مرد زل زده بود به چشم های دخترش ، رقیه سرش را تکیه داد به گردن بابا ، مرد آرام برایش لالایی خواند : فردا می بریمش ، اینطوری که کار نمی تونی بکنی ، مرخصی می گیرم دوتایی به کارها می رسیم .

*

بچه خودش را چسبانده بود به مرد ، دکتر دست بلند کرد تا بغلش کند ، دختر خودش را کشید عقب ، دست انداخت دور گردن بابا ، مرد حیران به دکتر نگاه کرد : یک هفته است وضعمون همینه ، یک لحظه از من و مادرش جدا نمی شه .

زن با بغض ، تمام هفته را برای دکترتعریف کرد . مرد دختر را خواباند روی تخت سفید ، بچه جیغ زد ، پا کوبید ، مرد دستش را ستون کرد تا خودش را از روی تخت نیاندازد ، دکتر چراغ انداخت توی چشم بچه ، دختر چشم هایش را بست و داد زد ، دکتر چراغ را انداخت توی گلویش ، نبضش را گرفت ، دختر صورت دکتر را چنگ زد .

مرد بچه را بغل کرد ، تکانش داد ، دور اتاق گرداند ، زن بلند شد ، بچه را گرفت ، بوسید ، صورتش را چسباند به صورت بچه ، آرام برایش شعر خواند .

دکتر نسخه را کنار گذاشت : بچه تون مریض نیست ، افسرده شده .

مرد نیم خیز شد : خانم دکتر افسردگی برای سن و سال ماست ، رقیه فقط سه سالشه ، مشکلی نداشته تا حالا ، کسی از گل نازکتر بهش نگفته ، نه نشنیده این دختر .

دکتر با خودکار روی برگه خط کشید : فکر کنید ! الکی که نمیشه بچه هی تشنج کنه ، جلوی بچه دعوا نکردید ؟ داد نزدید ؟  توی خیابون کتک کاری ندیده ؟ کسی توی فامیل تازگی ها نمرده که شما هم اونجا بوده باشید ؟

مرد دست انداخت توی موهایش ، شقیقه هایش را فشار داد ، چشم هایش را بست ، زن نشست روبرویش ، سر بچه را تکیه داد به شانه اش : ما فقط مهمونی داشتیم ، عموعباسش از مکه اومده بود ...

مرد یکدفعه سر بلند کرد ، چشم هایش قرمز شده بود ، زن بهت زده نگاهش کرد : حسین جان ! چی شد ؟

مرد های های گریه کرد ، دکتر خودکارش را انداخت روی میز ، دستمال کاغذی را داد دست مرد ، یک شکولات داد به زن تا بدهد دست بچه شاید آرام بگیرد ، مرد هق هقش را خورد :

ببخشید خانم دکتر .

رو کرد به زینب ، بچه را گرفت ، چشم های خیسش را بوسید ، سر رقیه را گرفت توی بغلش، دختر دست انداخت دور کمر بابا ، مرد با موهای بچه بازی کرد : برای اومدن عباس قربونی گرفته بودیم ، خیلی شلوغ بود ، حواسم نشد وقت سربریدنش بچه رو ببرم توی اتاق ، رقیه داشت به حنجر قربونی نگاه می کرد  .

 

 

 

 





نویسنده : mahmood ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤

عشق تا بر دل بیچاره فروریختنی است / دل اگر کوه ! به یکباره فروریختنی است

خشت بر خشت برای چه بهم بگذارم ؟ / من که می دانم ، دیواره فروریختنی است

آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست / بی سبب نیست که فواره فروریختنی است

از زلیخای درونت بگریز ای یوسف ! / شرم این پیرهن پاره فروریختنی است

هنر آن است که عکس تو بیافتد در ماه / ماه در آب که همواره فروریختنی است ( فاضل نظری – گریه های امپراطور )

این نوزدهم اسفند شاید با همه نوزدهم های دیگر فرق داشته باشد ... دل گیری این بارم بیشتر از هرکس از خودم است و مشق سکوت می کنم ، آرامش و سکوت و خدا ... دارم خودم را محاکمه می کنم ... هیچ قاضی را به سختگیری وجدان ندیده ام ... همه جا محکوم شدم ... از همه بریدم ... کنج عزلت را می شناسید ؟ ... دارم آرام می گیرم ... باید انقدر در کتاب و فکر گم شوم تا راه درست را پیدا کنم ... اشتباهاتم برای 22 سال سن زیاد است تنها حرفی که آرام می کند روحم را یک جمله است : عاشورا پرونده ها نو می شود ! ... خودتان حساب کنید از ستارالعیوب بالای سرمان برمی آید که در پرونده های جدید هم اشتباهات گذشته مان را به رخ مان بکشد ؟... انقدر کرامت و مهر دیده ام در این بزرگ بی انتها که محال است دوباره به جرم گذشته تنبیه ام کند ... دوستی ، یارم بود که عاشورا پلک زدم ، مجنون وار راه می رفتیم و حرف می زدیم و اشک هم بود ... بازهم لطف خدا بود که بعد از ظهر عاشورا ، یک تهران خالی بود و ما دو تا ! شاید جوان های غروب پنج شنبه عاشورای پارک دانشجو دو تا دیوانه را به یاد بیاورند ...  برای این نوزدهم فقط چشم امیدم به محبت خداست ... شاید غروب نوزدهم را رو بروی سقاخانه ایستاده باشم ... دعا کنید که * آقا * بطلبد ... دلم هوای گنبد طلا ، کمیل نیمه شب صحن اسمال طلا و ندبه مسجد گوهرشاد را کرده ... اگر راهی شدم دعایتان می کنم ... تمامی اهالی غروب را ...

 به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم ...مگر بيدار سازد غافلی را غافلی ديگر ........

 یا حق .

 





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٤

برای دل تنگی هايم ...

 

نامه هاي سفيد...

کاغذهای دور کامپیوتر به خنده ات انداخت . سطل زیر میز هم چیزی کم از روی میز نداشت . اینتر را زدی و رفتی سر خط بعدی :

عزیزکم ! خنده دار شده عاشقی مان ... دزدکی دوستت دارم . مادر به این دلمشغولیهایم ایراد میگیرد آخر او که هیچ وقت عاشقی دزدکی را تجربه نکرده ... نامه ی دیروزت را ایمیل کردم به آدرس پستی مشترکمان ، جوابش را به همان آدرس بفرست ... یاد روزهایی افتادم که برایت روی کاغذ مینوشتم و میانداختم توی صندوق پست ، اوایل که نمیدانستم درست کجایی ، همین جوری مینوشتم  : برای رزمنده ی اسلام ... یادم هست که وقتی یکی از نامه هایم از دست تو سر در آورد ، برایم نوشتی : دخترک انگار هیچ راهی برای فرار از دست تو نیست ... آن وقت بود که تازه آدرست را پیدا کردم ... زنگ که زدی هنوز سلام نکرده قاه قاه خندیدی که :مرده ی این سیریش شدنتم خانمی ! ... اصلا برایم مهم نبود که صدای خنده ات با صدای انفجار قاطی شد و چیز زیادی ازش نشنیدم .. خندیدنت بس بود تا هر روز برایت بنویسم و بفرستم و اصلا منتظر جواب نمانم .. اصلا انگار نه انگار از هر 30 تا یکی را جواب میدادی ... مادرت میگفت : دیوونه اید شما دوتا ! خدا خوب دروتخته رو بهم جور کرده ... راستی تو در بودی یا تخته ؟ ... اوایل تعداد نامه هایم را داشتم یکی ..دوتا.... صدتا ... اما حالا انقدر با بهانه و بی بهانه برایت نوشتم که نمیدانم این چندمین نوشته ام است که به اسم تو سند خورده ، صدای اذان است انگار ... بلند شو ... برای امروز تا همین جا بس است ...

سجاده اش را پهن میکنی ... سجاده ات را کمی عقب تر باز میکنی . چادر سفیدی را که پر از گلهای ریز آبی است میاندازی روی سرت ، یاسهای سجاده هنوز تازه اند ، بویشان که میپیچد توی اتاق ، عطر خنکش را محکم فرو میدهی و یک نفس عمیق با الله اکبر تکبیرت همراه میشود .... سلام را زیر لب میگویی و لبخند مینشیند روی لبت : قبول باشه عزیزدل ...

تسبیح فیروزه ای را برمیداری و مثل هر روز میشماری : اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها .....  سجاده را که جمع میکنی خنکای یاس انگار اصلا خیال دل کندن از اتاقت را ندارد ... میخندی به قاب خاتم روی دیوار : الان عزیزجون خونه رو میگیره روی سرش .. برم سفره ی شام رو بچینم ...

برایش دست تکان میدهی و با دو ، پله ها را میروی تا آخر ...

 عزيز قاشق را پر میکند و میبرد سمت دهانش ، زیر چشمی تو را میپاید ، نگاهت میخ بشقاب و قاشق رو برویت شده ، الکی بهشان میخندی ، یواشکی نگاه کردن را رها میکند ، حالا زل زده به صورتت ، همین طور که نگاهت را از رو به رو نگرفتی به مادرمیگویی : اخم بهت نمیاد ... قیافه هم نگیر ... قورمه سبزی دوست داره .. الان میکشه ، ببین ...

یک قاشق خورشت برمیداری و باز نگاهت میدود سمت بشقاب خالی رو به رو .

***

عزيز گمشده دل

نوشته ای ...

نامه ی شماره ی نمیدانم چندم ...

چشم هایت سرخ شده ...انگشت ها روی کیبورد آرام گرفته اند ، مشتت محکم میخورد روی صفحه کلید و کلمات همین طور ردیف میشوند روی صفحه ی مقابلت: ...

تدزئاشد طحق3./... نه من میدانم چه مینویسم نه تو میدانی چه باید بخوانی .. دل تنگم عزیز ... هی از توی آن قاب روی دیوار لبخند میزنی ..... هی در اتاق را قفل میکنم و بست مینشینم رو به رویت تا شاید دلت به رحم بیاید ... هی با قاب سرد روی میز حرف میزنم ...با سایه ای که نمیدانم کی از کجا میاید و سنگینی اش را میاندازد روی شانه های خسته ام دل خوش میشوم ... هر شب با بوی گلهای مریمی میخوابم که نمیدانم از کجا میایند ... مهدی جان! امروز خیلی خسته ام ... از نگاههای مردم خسته شدم ... اینقدر نخند ! ... یک کمی هم اخم کن به این آدم ها، اینهایی که منتظرند شکستنم را ببینند .. امروز باز خانم حمیدی میپرسید بالاخره جواب برادرش را چه میدهم ... میخواهد زن برادرش شوم آخر دو ماهی میشود از زنش طلاق گرفته ... برایش اصلا مهم نیست تو شوهر منی .... گفتم نخند ! ... من که این همه سال سر تو داد نزده بودم ! ... ببین چی به سرم آوردی .. وقتی دیدم نمیفهمد منتظر بودن یعنی چه . ناچاری گفتم: من از برادر شما دوسال بزرگترم ..دیدی چه طور خندید و گفت :عاشقی که این حرف ها را برنمیدارد ... خوب که قاب کوچکی که خودت ساخته بودی روی میز کارم بود و خودت بودی و میدیدی و میشنیدی وگرنه بیا حالیش کن که راست میگویم ....

 سرت را میچسبانی به قاب کوچک روی میز ، خنکای شیشه میدود زیر پوستت ، اشکهایت مینشیند روی لبهای عکس سیاه و سفیدی که رنگش هم کمی پریده ، سرت را بلند میکنی ، زل میزنی به چشم هایی که به نگاه خیس و سرخت میخندند ....

***

کتابهای جامعه شناسی و روان شناسی ريخته اند وسط اتاق ، نمیدانی از کی همین طور روی زمین جا خوش کردند ، زانو هات را ول میکنی ، سرت را بلند میکنی و موهای سیاه و لخت پخش شده روی صورتت را با پشت دست میزنی کنار ، از کنج اتاق بلند میشوی ، با پا کتاب ها را کنار میزنی تا راه باز شود ، به اندازه ی یک قدم ، خودت را میرسانی پای کامپیوتر ، رد سیاه روی گونه هایت را محل نمیدهی ... :

سلام نمیکنم .. اصلا هر وقت جواب ایمیل های قبلی را دادی دوباره برایت نامه مینویسم ... اصلا کی گفته که فقط من باید منت کشی کنم .... یک هفته است که نه جواب ایمیل هایم را دادی نه به یک خواب دیدن ناقابل مهمانم کردی ... دیروز سالگرد عقدمان بود ... کجا بودی ؟ .. هدیه و گل پیشکش .. خودت هم نیامدی .....نیامدن تو را بین این همه درگیری و دل تنگی نمیتوانم ببخشم ... اصلا قهر قهر قهر ... هیچ هم دوستت ندارم ....

***

صدای اسپیکر را تا ته زیاد میکنی ، همین طور که روی صندلی نشسته ای پاها را جمع میکنی توی بغلت و نم گوشه ی چشم را با سر زانو ها میگیری . نیازی نیست به کیبورد یا حتی مانیتور نگاه کنی . همان طور که نشستی تایپ میکنی :

بی انصاف ! رسمش این بود ؟ من اینجا تک و تنها با همه چیز کنار بیایم و تو ... باور کن بی معرفتی ! صبح بهشت زهرا بودم . رفتم سرقراری که هر سال با شمع و شیرینی میروم و به دنیا آمدنت را جشن میگیرم ... چادرم را دور شمع ها حصار کرده بودم که خاموش نشوند ،سر مزار وسطی که سنگش ترک خورده ، قرمزی شهید گمنامش رفته ، تاریخ شهادتش شبیه تاریخ تولد توست ، حالا چند سالی با هم فرق دارند وگرنه باقی عددهاش که مثل هم اند ... میدانی که فقط برای او میتوانم درد دل کنم ... کسی ندارم جز تو و عزیز ، عزیز که دائم غر میزند : خودت دیوونه ای منم داری دیوونه میکنی .. تو هم که اصلا یادت رفته زنی هم داری .... سنگ سرد قطعه چهل اما به همه ی حرف هایم گوش میدهد ... پابه پایم میخندد ، گریه میکند ، اخم میکند ، .. فقط آنجا آرام میگیرم .. تو خدای نکرده به روی خودت نیاوری که دم غروب از بهشت زهرا برگشتنی ،وسط اتوبان که تک و تنها ماندم .. وسط هفته و خلوتی بهشت زهرا باعث شد هزار تا ماشین برایم بوق بزند و هزار و یکی حرف بی ربط بشنوم ... هیچ به روی خودت هم نیاور که زنت داشت مجبور میشد سوار یکی از همان ماشین هایی بشود که معلوم نبود مقصدشان کجا باشد ... نکند نگرانش بشوی ها ! ... توی دلم کلی گریه کردم ، آخرش هم گفتم که بی خیال  ! تو که به فکر من نیستی هرچی میشه بشه ... تا اینکه یک تاکسی یکدفعه  نمیدانم از کجا پیدایش شد و سوارم کرد و تا در خانه آورد ... آن هم با صد تومان .... باورم نمیشد ... راستی مهدی ! کار تو بود یا صاحب آن سنگ وسط قطعه چهل ؟

***

با خودت فکر میکنی اگر این قاب خاتم سیاه بود چه میشد ؟ شاید اگر همان سال اول یک ربان سیاه کشیده بودی روی قاب ، حالا مجبور نبودی برای یکسری از یادداشت های روزانه ات فایل جدا باز کنی و اسمش را بگذاری تهوع... تا قصه خواستگاری خانم حمیدی و پیشنهاد صیغه پیرمرد زن مرده ی همسایه و کلی از این نوشته هار ا بچینی توش ... پوزخندت را میخوری ، صفحه جدیدی باز میکنی ، فونت را بولد میکنی و سر خط مینویسی :

سلام من به لحظه ی حضور تو

حالا مثلا چه فرقي ميكند كه نامه ي چندمي باشد ؟ ميل باكسما ن دارد پر ميشود .. هي نامه هاي من به تو ، هي روياهاي تو براي من .... دمت گرم ... داشتم نا اميد ميشدم ... گفتم حوري هاي بهشتي يا دختركان عرب – درست كه نميدانم كدامشان – اما فكر كردم چنان هوش و حواست را برده اند كه به كل بي خيال ما شدي ... ديشب كه مثل قديم تر ها آمدي به خوابم و تا صبح روي برگهاي پاييزي پارك با هم راه رفتيم ، وقتي به همه ي حرف هايم گوش كردي و سر تكان دادي، وقتي سر انگشتت نشست گوشه ي نگاهم و نم اشك چشم هاي بغض كرده ام را گرفت ... دلم آرام شد . چيزي از تو نميخواهم جز اينكه فراموشم نكني و نسپاريم به دست روزگار تا .... نه ! كار باز به گلگي ميكشد ... امروز خوشحالم ... بگذار همين جا تمامش كنم ... دوستت دارم ..

 *** 

  خطاطي روي ديوار، با پس زمينه غروب ، نگاهت را به خنده انداخته هي با خودت ميگويي : كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرت ، ولي آهسته ميگويم خدايا بي اثر باشد ... پوزخند كجكي ات را قورت ميدهي ، ميروي توي غروب و دستهات ميدوند روي صفحه كليد :  سلام اي مهربانتر از نسيم اي بهترين همدرد ...

امروز هي ياد روزي ميافتم كه آمدي خواستگاري .. مگر چند سالت بود ؟ تازه 18 سالت شده بود . پدرم اينقدر توي آشپزخانه از جسارتت خنديده بود كه صورتش حسابي سرخ بود ، طوري كه وقتي آمد كنارت نشست زل زل به قيافه اش نگاه ميكردي ... پدرم بادي به غبغب انداخت و سرتا پايت را برانداز كرد : خب جوون ! شغلت چيه ؟ .. سرت پايين بود و موهاي خرمايي ات ريخته بود روي پيشاني ، نگاهت را از گل هاي قالي نگرفتي : رزمنده...

يادم كه نميرود تا از در خانه برويد بيرون پدر نميدانم از زور عصبانيت بود يا حرصش از پر رويي تو در آمده بود يا... بعيد ميدانم كه خوشش آمده باشد .. خنده اش اصلا از خوشحالي نبود وگرنه همين كه در را بستي نبايد ميكوبيد روي پيشانيش كه مردم هم شانس دارند ماهم ....

اگر اين پررويي تو نبود ،راستي اگر سماجت نميكردي كي 19 سال منتظر برگشتنت مينشت ؟

***

در اتاقت را محكم كوبيدي . مثل در كوچه . جواب مادر را ندادي مثل مرد جا افتاده اي كه آمده بود و با تو كار داشت . پشت در اتاق همين طور كه تكيه ات به ديوار بود سر خوردي و نشستي روي زمين ، طبق عادت زانو ها را جمع كردي توي بغلت و بلند شروع كردي  به زار زدن ... صداي هق هقت احتمالا تا پيش پيرمرد پشت در كوچه تان هم ميرود  ، آنقدر لبت را گزيده اي كه خط شور دهانت رد گم نميكند . دهانت يخ كرده ، زبانت سنگين شده ، سرت تكان نميخورد ، چشم ها كوبيده شدند روي قاب عكس رو به رو ... گلويت باد كرده ، يك چيزي راه نفست را بسته ، قاب عكس دور سرت ميچرخد ، انگار بوي اسفند توي اتاق ميگردد ، دود نشسته توي چشم هات ، همه جا تار شده ، صداي پيرمرد ميكوبد توي سرت : مفقود نمونده ديگه خانم ! آقا مهدي شما هم .... يعني ميدونيد چيه ؟ .. خب چيزي نيست كه ! ... خب .. خب ... ميتونيد يكي از همين شهيد هاي گمنام رو برداريد و به اسم آقا مهدي براش سنگ قبر بگيريد ... هم روح پدر ومادر آقا مهدي شاد ميشه هم......

قاب عكس دارد بلند ميخندد ، صداي هق هقت خانه را برداشته ، قاب خاتم روي ديوار نم كشيده ، چشم هاي سياه همه چيز را سرخ ميبينند ... به مزار وسط قطعه چهل فكر ميكني ... يكنفر در را ميكوبد.... قرمزي شهيد گمنام مزار رنگ باخته...

اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤

اومدم دعوا ... آهای خدا ! اومدم دعوا ... کجا نشستی ؟ اصلا ميبينی اين پايين رو ؟ هر کار دلت ميخواد ميکنی باهام ... تو رو به خودت .. آره به خدا ... بگو منو چی ميبينی ؟ .. ميخوای نباشم ؟ خب اراده کن .. چرا زجرم ميدی ؟ ... خودم بايد دست به کار بشم ؟‌ميخوای ببينی شکستم .... آهای جماعت من شکستم .. به بدترين وجه ... هيچ کس فکرش رو هم نميکنه ... بابا من شکستم .. له شدم .. تموم شدم ... خدا دست از سرم بردار ... من غلط کردم .... من اگه پشت رکن مستجار حرفی زدم غلط کردم من اگه پشت ديوارای بقيع ادعايی کردم شکر خوردم ... بسه ديگه .. يه ساله داری ميزنی .. بسه خدا .... کجا نشستی ؟ .. حال ميکنی نه ؟ ديدن داغون شدن من .. منی که پيشت هيچی نيستم اينقدر لذت بخشه ... چيرو ديگه ميخوای ثابت کنی .... ديدن داره ؟ چيش ديدن داره ؟ ... تا حالا سر کسی همچين بلاهايی رو همه رو با هم آورده بودی ؟ .. قراره  چی بشه ؟ قراره .... بسه .... تو رو خدا بسه ........ اين بود هديه رجبت ... بسه .... بسه .........خفه ام کرد اين همه بغض .... غرقم کرد اين همه اشک .. کشت منو اين همه سکوت ... تمومش کن .. خدا .. زود نميخوام چيزی رو که دير ميخوای اما ظرف من اينقدر گنجايش نداره .. تو که بهتر ميدونی ...... کی تمومش ميکنی ؟ کی ؟

بيدلی در همه احوال خدا با او بود ..... او نميديدش و از دور خدايا ميکرد ...

**********************************

دلم میخواد بعد از این همه روز که اومدم کلی براتون حرف بزنم .. بعیده از من .. حرف زدن رو میگم .. کسی که منو بشناسه میفهمه چقدر حس غربت و تنهایی میکنم چقدر ثانیه ها برام نفس گیر شدن که شروع کردم به شکایت ...توی تمام این 5 ماهی که نبودم نه توی دنیای حقیقی نه مجازی ، مصداق این مصرع بودم : لحظه ها ثانیه ها طاقت موندن ندارن .. میسوزونن اما خب ، قصد سوزوندن ندارن .... روزها که چه عرض کنم حتی دقیقه ها هم روی سرم خراب میشدند باید زلزله زده باشی تا بفهمی خراب شدن روی سر آدم یعنی چی !.. آمد و زلزله در جان من انداخت و رفت ... تنهایی و غربت و بیکسی رو وسط این همه آدم چنان لمس میکردم که باورش برای خودم هم سخت بود ... قبل ترها برایتان گفته بودم الخیر فی ماوقع رو ! گفته بودم قبولش چقدر سخته ؟ سال پیش همچین روزهایی بود که بهش مومن شدم . وقتی فهمیدم قراره برای شهادت مادر پشت دیوارهای بقیع باشم – خیلی وقیح شدم که بانو را مادر صدا میکنم نه ؟ - داشتم میگفتم نرم نرمک یادم داد همه چیز همون میشه که من می خواهم چه تو بخواهی چه نخواهی . گفت عادت کردی زور بگی و برسی به هرچی میخوای ؟ نه جانم دیگه از این خبرها نیست . انقدر منو چرخوند که سرم گیج رفت و پرت شدم یه گوشه ی پرت از زمین یه گوشه که همیشه فکر کردم هیچ کس نمیفهمه کجای دنیاست ! تاحالا همچین حسی داشتی ؟ تو رو خدا یکی بگه که هچین حسی داشته تا شاید کمی آروم بگیرم ... یاد خدا میافتم که گفته : اگر انسانی – خلیفه الله رو میگم ها – اراده کنه میتونه به درجه یی نزدیک به درجه خدایی برسه با فاصله ای به اندازه یک کمان یا کمتر که آن هم به خاطر حادث بودن انسان است و قدیم بودن خدا که خدا ازلی و ابدی است و انسان ..... و هنوز طعم شیرین این امکان شدن را مز مزه هم نکردم که یادم میافته با تمام وجود به جبر قائلم و اختیاری برای انسان نمیدونم مگر نه اینکه امام صادق فرمودند که لاجبر و لاتنفیذ؟ ... هیچ اختیاری نیست فقط تنفیذ مسئولیت است مثل یه رئیس جمهور که بهش تنفیذ اختیار میشه ... هی گیج میخورم و دلم غصه میخورد ! .... با بزرگی انقدر بحث کردم تا رسیدیم به الخیر فی ماوقع میگفت خیر بودن وقایع به میزان ایمان تو بستگی داره ، و دوستی میگفت : این جمله نباید باعث بشه که ما اشتباه کنیم و بگیم حتما خیر ما توی این اشتباه بوده و آخرین نفر ، - یعنی تنها کسی که توی تمام این مدت- درست از 19 اسفند- حتی یک روز هم وسط این بیکسی بازار به حال خودم رهام نکرد- وقتی دید این طور گیر کردم ، یه سفر رفت پابوس خانم معصومه ی فاطمه ! وقتی که برگشت اما با آرامشی که پیدا کرده بود و برای من غریب بود ،  وقتی غر زدم به جونش که من از کجا بفهمم چقدر مومنم که ظرف من گنجایش چقدر ایمان رو داره ؟ که حالا این همه مصیبت - که ازشون گاهی حتی با تو که عزیزی برام هم نمیتونم حرف بزنم – همون خیر های زندگی منند یا نه خطای من یا نه خشم خدا ؟ .( از آن گناه که خیری رسد به غیر چه باک ؟ ).. با اینکه هیچ وقت طاقت اشک هام رو نداره که اتوبوس و دانشگاه و پارک و خیابون نمیشناسن اما بازم شونه اش رو داد بهم تا تکیه کنم بهش اون وقت شروع کرد به حرف زدن : این خیر بودن به ایمان بستگی داره اما یه جور دیگه این ایمان باید بهت یاد بده که هر چی از خدا میرسه هرچی خدا اراده میکنه – که همه ی ما در مسیر اراده ی خداوندی ایستادیم – خیره . اینه که اگر مومن رو قطعه قطعه هم کنند بازهم خدا رو شکر میکنه چون میدونه خواست خدا بر این حاکم بوده ( یاد ژاندارک افتادم یاد لحظه ای که وسط آتش خدا را شکر میکرد و صدا میکرد )... میگفت عزیزکم دعا نمیکنی ؟ انگار یادت رفته دعا چه کارها که نمیکنه ! .... دروغه اگر بگم کمی آروم نشدم . اما باز هزار تا علامت سوال دور سرم میچرخیدند .... پس این همه آسیب های اجتماعی؟ این همه جرم و جنایت ؟ ... پس زور گیری از خدا چی ؟ اینکه با هزار تا التماس و نذر و نیاز یه چیزی رو ازش میگیری و بعد میفهمی که اصلا از اول نباید اون رو میداشتی ... یاد آدم هایی افتادم که بچه دار نمیشن و بعد با کلی دوا و درمون و نذر و هرچی  ، صاحب بچه میشن اما هنوز به وسط کار نرسیده دوزاری شون میافته که بلد نیستن بچه بزرگ کنن .. اون وقت هیچ کس نیست جواب بچه ای که حالا تبدیل شده به یه انگل به یه آسیب اجتماعی رو  بده  ... دوستم خندید : چقدر دو دو تا چهارتا میکنی ؟ باهاش بی حساب تا کن تا باهات بی حساب راه بیاد .....

یکی به من بگه .. یکی به من بگه که با این همه درد که نمیدونم انصافه یا نه با این همه شکری که هر روزهمین طوری الکی بعد همه ی مصیبت ها به خدا میگم با این همه مصیبتی که از در و دیوار میریزه روی سرت و جرات گفتنشون رو هم نداری با این همه استرس  ونداشتن آرامش ...... چه جوری میشه زندگی کرد؟

 





نویسنده : mahmood ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳

برای این نوزدهم اسفند ... فقط به سکوت محکومم... این اضطرابی که قصد خفه کردنم را دارد یا این اشک هایی که بند نمیایند ... هق هق هایی که راه گلو را گم کرده اند ... منتظر معجزه این نوزدهم هستم ....

الهی آن را که عشق نیست ارزش چیست ؟





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۳

اول بگم : تنها موضوعی که توی اين غربت خفه کننده دلم رو شاد و لبم رو به خنده مهمون ميکنه اينه که دوستای از برگ گل نازک ترم از باد بهار مهربون ترم رفتن سراغ يه زندگی جديد تا روزها ی بهاری رو کنار آدم هايی که عاشقانه دوستشون دارند سر کنند

تربچه و حلاج ....

در ره منزل ليلی که خطر هاست در آن / شرط اول قدم آن است که مجنون باشی ...

فرشته و جناب حالا ( اسمشون رو که درست گفتم خانمی ؟ )

به فال نيک گرفتند هرچه فنجان بود / شبی که قهوه چشمت در استکانم ريخت

اين يکی را تازه کشف کردم ..ژورناليست بودن محاسنی هم داره ديگه .. حالا هی بگيد فضوليه !...توجه کنيد :

انيس و اگر اشتباه نکنم قلمدار  ش

من پيچکی سربه زيرم

نگذار خاکی بميرم

روزی مرا آسمان کن

ای سرو! ای تکيه گاهم!

نسا  و علی رضا

با پای جان قدم زدن آن هم کنار تو / باشد که خستگی بشود شرمسار تو

رها و احسان

تا دست هيچ کس نرسد تا ابد به من / می خواستم که گم بشوم در حصار تو

وصال و محمود

ببين چه دلخوشی ساده  همينم بس / به ياد من به هر اندازه مختصر باشی

زهره و علی رضا

ای دل من !سر مزن بر سينه اينسان ناشکيبا / لحظه ای ديوانه جان آرام بنشين خواهد آمد

خب خداييش هنوز منتظريد چيز ديگه ای هم بگم ؟ ... همينا بس نيست ؟ ... دعا کنيد .. دعا کنيد همه شون خوشحال و سعادتمند و خوشبخت باشن ...

 دوم هم اينکه چون فکر نکنيد از بی داستانی و تنبلی اين همه تبريک گفتم اينم يه داستان به شيوه غروب پارسی بلاگ تا بعضی ها باورشون بشه ما هم بلديم !.. آره جونم !

جيرينگ .. جيرينگ ..۲

زیر ناخن هات خاک بود و خون .چندتااز ناخن ها شکسته بود . ترکهای دستت خونی بودند . هر بار که تا ته خاک ها میرفتند سوز تا مغز استخوانت را میگزید . سرما میزد توی صورتت . خیسی اشک انگار سردی هوا را صد برابر کرده بود . ضربه های باد گاهی چشم هایت را میبست و نمیفهمیدی کجا را میکندی ... باز از اول . چه فرقی میکند باید همه را زیر رو رو کرد اما نه با بیل با دست . اگر زنده باشد ... اگر زنده باشد .... !

همه اش فکر میکنی الان است که دست هایش را از زیر خاک تکان دهد و صدای جیرینگ جیرینگ دو تا النگوی نازکش بپیچد توی اتاق ... راستی اینجا اتاق است یا حیاط ؟  برگ های بوته رز را که میبینی بلند میشوی و چند قدم بلند؛ میروی جلوتر . باز از اول . لای موهای طلایی ت پر از گرد و غبار شده. موهات به خرمایی میزنند زیر این خاکها .

 یک بار که سر زده با هادی رفته بودی خانه شان دیده بودی که جا نمازش را همین جا ها پهن کرده بود . راستی بین اذان مغرب تا صبح چقدر فاصله است ؟ ..

دوباره انگار خانه شروع کرده به لرزیدن . همه ی خاکها دور سرت میچرخند . فقط خاکها را کنار میزدی تا یک لرزش دیگر همین را هم ازت نگرفته .....راستی قبله کدام طرف است ؟ سجاده را کدام طرفی پهن کرده بوده ؟ نرمی پارچه زیر دستت .... پوسته های بلند شده کف دستت کشیده شده اند روی لطیفی پارچه ... نمی فهمی چه طور خاکها را کنار میزنی ... همه ی خاک ها را . ..... مچاله شده رروی زمین سرش روی مهر است یا خاک ؟ چادر نمازش که سفید برفی بود ... این گلهای سرخ ؟ .. گلدار نبود این چادر .... سرش را میگیری توی بغلت .. خاک ها را از صورتش .... دستت میماند روی هوا .. نمیرسد به صورتش ..گل انداخته لپ هایش... دستت را میکشی عقب ... فوت میکنی توی صورتش ..... خاک بیشتر از این حرف هاست . پر چادرش را میگری و یواش میکشی روی گونه ها ؛ لب ها ، چشم ها ، .... دوباره فوت میکنی،  پلک ها تکان نمیخورند ... باد میزند . چشم ها را میبندی . خاک اشکت را د رآورده ؟ ...

 جلوی در را که میشست ، یک پا را که از چهار چوب بیرون میگذاشت . تمام قد  بر میگشتی به تماشایش .. مثلا منتظر هادی بودی .جیرینگ .. جیرینگ... شیلنگ اب را که میگرفت طرف تو ، فوری سرت را میانداختی پایین که نگاهت به او نیست . تو را که میدید زود برمیگشت توی حیاط . صدای چفت شدن در که میامد ، میپریدی توی حیاطتان و پله ها را دو تا یکی میکردی که لاقل توی حیاط شان آب دادن گل ها را نگاه کنی ... دزدکی سرک میکشیدی که چادر سرش باشد و هادی هم نیامده باشد توی حیاط و..... فقط به حرکت ظریف دستهاش نگاه میکردی که چه طور گل و درخت ها را آب میداد و گاهی چیزی هم زمزمه میکرد که هیچ وقت درست نشنیدی .....

سرش را میگذاری زمین و خاکها را این بار آرام آرام کناز میریزی . دستش میافتد زمین .. جیرینگ جیرینگ .... خاکها را که گل میکنی این طور ! با سر شانه، خیسی چشم هات را پاک میکنی . صورت تو هم  که گلی شد اینطوری !

در را که باز میکرد تا چشمش به تو میافتاد لپهاش گل میانداخت و یک قدم میرفت عقب ؛ در را پیش میکرد : هادی ... هادی کارت دارن جلوی در .......تندی میرفت توی اتاق ... گاهی که از قصد جلوی در لفتش میدادی ، میدیدی که از پشت پرده گردن میکشد و زودی قایم میشود ... جیرینگ ... جیرینگ ...

اگر دیروز نرفته بودید شهرستان پیش خاله قدسی! اگر مریضی یکدفعه ای مادر نبود . حتما تو هم الان توی خانه بغلی شاید توی سجده . شاید پشت پنجره گوش به صدای در اتاق خانه هادی شاید توی رختخواب ... به قول مادر خواب به خواب رفته بودی اگر مریضی یکدفعه ای مادر نبود... چقدر غر زده بودی تا خانه خاله .. آخر قرار بود همین روزها مادر قرار خواستگاری را بگذارد .... همین روزها ...

خاک ها را که زیر و رو میکنی .... آجر ها را که کنار میندازی ... تسبیح دانه اناری که همیشه مینداختی گردنت تا گم نشود ... همان که دادیش به هادی . هر وقت میرفتی در خانه شان دستت بود . گلنار در را که باز میکرد از تسبیح توی دستت  میفهمید تویی و آرام سر بلند میکرد توی چشم های میشی و رام نشدنی ات .... داده بودیش به هادی به این هوا که گلنار ببیندش ... هر روز ببیندش ... انگار که تو را دیده ... انگار که تو هر روز گلنار را دیدی .... تسبیح دانه اناری توی سجاده گلنار ؟ ...... خاکها همه چیز را کدر کرده اند .... سرش را بلند میکنی . میگیری توی بغلت ... چادر را میپیچی دورش از سوز سرما یا .... چادر خوب میاید به قامتش .... قدش را یه هوا بلند تر میکند ... استخوان گونه هاش هم انگار توی چادر گلدار کمتر به چشم میایند ..

.سر تا پات را خاک گرفته . چقدر خودت را میکشتی که هر وقت راهتان بهم میخورد خوش تیپ و مرتب باشی حالا چشم که باز کند هرچی رشته بودی پنبه میشود با این سر و وضع .... اشک هات سخت رد میشوند از روی صورتت . دیگر مثل شبهای جمعه سر نمیخورند روی گونه های بی ریشت ... خاک ، صورتت را گل کرده ... دست خودت نیست که ادای مردها را در بیاوری .... صدای این همه ناله و ضجه اصلا به گوشت نمیاید .. چه فرقی دارد که این همه آدم این ور و آن ور میدوند و بیل میاورند و آدم در میاورند و خاک زیر و رو  میکنند ؟ چه فرقی دارد که تو هم بدوی دنبال طلاهای  مادرت که توی کمد بوده یا بنشینی اینجا و به دیوار بین حیاط هاتان نگاه کنی که حالا فرو ریخته ....

سرت را خم میکنی . لبهات نزدیک گوشهایش رسیده : کاش هنوز این دیواره بود ... کاش امشب حیاط رو آب و جارو میکردی تا من و مامان و یه دسته گل بیایم دم درتون ... تو مثل خانم ها بری توی آشپزخونه و چای برامون بریزی ........ بعد از جلوی چشمای بق کرده هادی دوتایی بریم توی حیاطتون و حرف بزنیم .....

پایت را تکان نمیدهی ... یک ربع است توی این سرما سیخ نشستی و تکان نمیخوری مبادا که بیدار شود ... صورتت یخ کرده . مژه هات شوره زدند .. پلک هات هی میافتند روی هم . ابروهات به سفیدی میزنند . لبهات میلرزند . روی صورتت رد اشک ها بین خاک بد توی چشم میزند ..... زل زدی به چشم های بسته اش ... کسی تند رد میشود و تنه ای میزند .... پایش را لگد نکنند ؟ سرش را میگذاری زمین ... سردش نباشد ؟ ... پلکش انگار میلرزد .... انگار .... جیرینگ .. جیرینگ ....

 





نویسنده : mahmood ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۳

سلام ... شرمنده همه اون هايی که نوشته های غروب باعث دل تنگی شون شده .. خواستم يه دفعه خودم رو از دست اين غروبهای پنج شنبه خلاص کنم... خواستم از خودم فرار کنم .. انقدر قاطی زندگی بشم و دچار ؛ که فراموش کنم غروب های پنج شنبه هم ميان و ميرن ... اما مرد اين ميدون هم نبودم ... اين بار برای اينکه دلگير نشيد از دستم حرفی دارم از جنس ديگر ... يه دزدی غير مسلحانه از غروب که اميدوارم ديگه دوستان از آب روان بهترم را ناراحت نکند ...

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ..گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند.

جرينگ جرينگ ...

خاک ها را با پا پخش کردی ؛ نوک کفش را فشار دادی روی خاک و یک قلب کشیدی . کنارش هر کار کردی یک درخت انار را دربیاوری ، نشد که نشد .... با کف کفش همه را بهم زدی .. دوباره از اول .

چشمت به در بود و گوشت به صدای پاهایی که میامدند و تند میگذشتند . منتظر بودی در باز شود و یک شیلنگ آب بیایید توی کوچه ، بعد یک دست ظریف که دوتا النگوی نازک طلا روی ساقش میرقصند و آخر هم یک پا که فقط یک قدم از چهار چوب در رد میشود .... دوست داشتی یک بار هم که شده تمام قد بایستد جلوی در و چادر گلدار زمینه سفیدش را بپیچد دور کمر و جلوی در را آب پاچی کند .

تسبیح را از گردن در آوردی و شروع کردی به چرخاندن ، فایده نداشت زمان نمیگذشت . شروع کردی به شمردن دانه ها .... صدای چفت در امد . سرت را برگراندی .. .جیرینگ .. جیرینگ.... آب پاچید توی کوچه تسبیح از دستت افتاد و دانه های اناری پخش زمین شد .. نشستی و تند از روی خاکها جمعشان کردی . دستهایت خاک خالی شده بود . هنوز بلند نشده بودی . دستهات روی زمین بود . دانه های اناری پخش و پلا ، .. جیرینگ ... جیرینگ... یک نفر تمام قد ایستاده بود جلوی در . نگاهت هیچ جا فرار نمیکرد . زل زده بودی به خنکای آب . چرخید طرف تو .. چه میدانست سر کوچه کشیک میدهی . نگاهش که به دانه های اناری افتاد ، چشمهایت که گره خورد توی نگاهش . فوری برگشت . چشم های آبی گم شدند .... جیرینگ ... جیرینگ.... رفت توی حیاط . در کوبیده شد . دویدی توی کوچه . جلوی درتان ایستادی . کلیدی را چرخاندی توی قفل و در را محکم پشت سرت بستی . پله ها را دو تا یکی رفتی بالا . توی حیاط همسایه معلوم بود . چادر هنوز دور کمرش بود . موهای خرمایی از گوشه های چادر زده بود بیرون . درختها را آب میداد . .....جیرینگ... جیرینگ....

همه پس اندازت را برداشتی . مادر را هم راضی کرده بودی . رفتی شهرستان سراغ خاله . مادر سلیقه ی هیچ کس را جز خاله قدسی قبول نداشت . میخواستید انگشتر را با هم بخرید و شنبه اول وقت برگردید ؛ تا آن موقع مادر قرار خواستگاری را هم گذاشته بود حتما.

.......................................................

کوچه ها را تشخیص نمیدادی . خاک تمام سر و رویت را گرفته بود . آخرش هم نفهمیدی مادر برای چی یکدفعه ای پاشده بود آمده بود خانه خاله . هرچند حالا خیالت بابت او راحت بود . با هزار جان کندن اجازه گرفته بودی که بیایی به خانه و زندگی سر بزنی . کوچه ها را پیدا نمیکردی . همه جا را خاک گرفته بود . آدمها تند میامدند و میرفتند  . هرکس یک گوشه را میکند . بیل که نبود . باید با دست خاکها را کنار میزدید .

درشان را دیدی . از رویش رد شدی سه چهار قدم بلند که برداشتی پنجره ها را هم رد کرده بودی حتما حالا وسط اتاقشان ایستادی . دیوار وسط ریخته . آنجا میز تحریر توست توی اتاقت .. فاصله ی تو با گلنار ...... تشک ها پهن زمین . پتو ها خاک خالی . هرکس گوشه ای مچاله شده .خون هنوز از سر پدرش میرود ..  نمیشود کسی را تشخیص داد . .... امشب حتما قرار خواستگاری را میگذاشتند ...نیمه آجر ها را پرت میکردی توی حیاط . اتاقش کجا بود ؟ یادت هست مادر که برای روضه میامد خانه شان همیشه تعریف میکرد که اتاق گلنار رو به روی درخت انار حیاط است و همیشه در اتاقش بسته است و یک آینه قدی دارد که خانم های جلسه ای آنجا روسری هایشان را مرتب میکردند و روی چوب لباسی طلایی اتاق او چادرهایشان را میانداختند ..... چشمت توی حیاط، پی درخت لخت انار میگردد .. چقدر گل نار را دوست داشتی .... رختخوابش گوشه اتاق پهن بوده همانجا که همه ی دیوارش ریخته پایین ... میدوی سراغش اصلا به این فکر نمیکنی که روسری دارد یا نه ؟... اصلا اهمیت ندارد که اولین بار است که سر باز میبینی اش !... خاکها ... خشتها ... آجرها ....همه را میریزی کنار .... چوبهای پنجره است اینجا یا سقف ؟ .... همه را پرت میکنی ..... قلبت نزدیک است که بیاید توی دهنت ... نیست چرا ؟ دلت بد آشوب شده .. انگار مادر همه ملحفه ها را که برای عید در اورده دارد توی دلت میشوید .... هی چنگ میزند .. هی چنگ میزند .... پس کجاست ؟ ... مرد نا محرم پیدایش نکند ؟ امداد گر است که باشد ..... گلنار ..... کجایی ؟ ..... همه ی ماتم صدایت انگار جمع شده بود توی همین یک جمله .... کجاست پس ؟ ...... جیرینگ .. جیرینگ النگوهاش هنوز توی گوشت است ... ... کجا رفته این دختر ؟.... میز تحریرش حسابی قدیمی است .... از سمساری سر خیابان خریده بودند ...از وقتی برای کنکور درس میخواند ، پدرش میخواست برایش سنگ تمام بگذارد ..... جیرینگ . جیرینگ ..... صدای این النگو ها دیوانه ات میکند اخر ...  نگاهت از روی میز تکان نمیخورد .... یه چیزی انگار روی این میز آشناست برایت ... از وقتی فهمیدی برای کنکور درس میخواند هی ته دلت دعا میکردی که روز کنکور مریض شود و نرود برای امتحان .. دلت نمیامد دعا کنی قبول نشود و آبرویش توی محل برود اما خب اگر کنکور نمیداد که به جایی برنمیخورد آن وقت بهانه ای هم نداشتند که تو را از سر باز کند .... چی بود روی این میز که اینقدر آشنا میزد ؟... ول میکنی این رختخواب خالی را .... جیرینگ .. جیرینگ ... ایستادی بالای میز .. انگار صدای النگو ها نزدیک شده ..... خاکها را میریزی زمین ، ...... تسبیح دانه اناری است ....

.. لنگه تسبیح دور گردنت ..... تو اول خریده بودی یا گلنار ؟ ........ تو که اصلا نخریده بودی برادر گلنار هدیه داده بود بهت .. وقتی تازه آمده بودند این محل و چند ماه نشده ، رفته بودند پابوس امام رضا و تو آمدی جلوی درشان به برادرش که خیال داشتی دوست صمیمی بشوید با هم،  زیارت قبول بگویی که گلنار در را برایت باز کرده بود و تو تازه یده بودی خواهر هم دارد این قادر خان شما .... چند روز بعدش بود که قادر برا سوغاتی این تسبیح را انداخته بود گردنت ...!.... راستی چند سال از آن روز میگذرد ؟...... جیرینگ .. جیرینگ .... صدای این النگو ها انگار توی گوشت هی دارد وول میخورد ...تمامی ندارد این صدا .... تسبیح را برمیداری ؛ تکیه ات را میدهی به میز و سر میخوری .. مینشینی روی زمین ....خاک بلند میشود ... اشک حسابی صورتت را خط خطی کرده .... مرد که گریه نمیکند ... جیرینگ ...... جیرینگ ..... دیوانه میشوی از این صدا .... دوست داری سرت را بکوبی به دیوار ..... دیواری هم نمانده بدبختی ... .. سرت را میچرخانی پی یک دیوار نیمه، لاقل .. آنقدر که تاب یک ضربه را داشته باشد ... کجاست این دخترک ؟.... جیرینگ .. جیرینگ .... هنوز دیوار پیدا نکرده ای .... چیزی زیر میز تکان خورد ؟ موش آمده توی اتاق ؟ میپری ... یک قدم میروی عقب ... دولا میشوی .. زیر میز سرک میکشی .....  دیوار پشت میز ریخته .... خاک پر شده این زیر ... هیچ چیز معلوم نیست .... اما انگار دستی آرام تکان میخورد .... جیرینگ ... جیرینگ.....





نویسنده : mahmood ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۳

دست های کوچکش را فرو کرد بین موهایت و خندید : بابایی ! چشماتو وا کن دیگه ! سرش را که خم میکرد موهای طلایی و فرش میریخت جلوی چشم ها. دست نمیزد تا تو مثل همیشه دستانت را که می لرزند بلند کنی و موها را ببری پشت گوشش و بگویی : گوشتو بیار بابایی کارت داره . آن وقت همین که گوشش را برد کنار دهانت یواش نرمه گوشش را گاز بگیری و دو تایی بزنید زیر خنده  و او هم بپرد از صورتت که حالا ته ریش زبرش کرده یه ماچ گنده بگیرد و یواش جوری که سرم دستت تکان نخورد بغلت کند . اما هرچی صبر میکند دستت را که حالا سرم هم ندارد برای جمع کردن موهایش بلند نمیکنی . تکان های ماشین حسابی کلافه اش کرده . مادری  هم که کنارش نشسته اصلا حواسش اینجا نیست از اول راه همین جور یک ریز نم نم اشک میریزد و یک چیزهایی میگوید که نازنین زهرایت نمیشنود . به روی خودت نیاور اما تا حالا چند بار گوش تیز کرده شاید بشنود ولی انگار همه ی صدا های خیابان با مادری دست به یکی کرده اند که نگذارند نازنین صدایش را بشنود . عصبانی میشود . خودش موهارا جمع میکند پشت گوش و گل سر هایش را سفت میکند و چانه اش شروع میکند به لرزیدن . مژه های بلند و حالت دارش کمی که نم میگیرند دستت را میگیرد و میگذارد روی چشم ها و ادای تو را در میاورد ، ابروهارا میکشد بهم و دهان را کمی کج میکند : مگه بابات مرده دختری ؟ نازنین زهرا ! تو نازنین منی حتی اگه منم مرده بودم حق نداشتی این آسمون همیشه ابری رو بارونی کنی .. حالیته ؟.... شروع میکند به خندیدن . منتظر است مثل همیشه چشم هایت را حتی بی رمق باز کنی که : پدر سوخته ادای منو در میاری ؟ ادای بابات رو در بیار . اهه ! ... اما باز هم چشم هایت را باز نمیکنی . همیشه فاصله بیمارستان تا خانه را که کنارت مینشست کلی تحویلش میگرفتی این بار اما راننده آمبولانس به زور و التماس گذاشت تا خانه کنارت بنشیند اصلا امروز همه الکی عصبانی بودند حتی راننده که همیشه بهش میگفت خرگوش کوچولو هم امروز تو را که سوار کردند در را بست و نمیخواست بگذارد خرگوش کوچولو سوار شود ... میگفت : مگه بچه بازیه ؟ تو جلو بشین ! ... هزار تا بوسش کرده بود سه تا شعر برایش خوانده بود دست آخر هم وقتی دید راستی راستی خرگوش کوچولویش دارد گریه میکند راهش داد که بنشیند عقب کنار تو . یواشکی گفت : نمیترسی که ؟ دیوانه شده بود راننده چرا باید از تو میترسید دخترکت؟...چشم ها را ریز کرد و لب و لوچه اش را جمع کرد . اصلا باورش نمیشد هیچ سوزنی وصل دستت نیست . یک عالمه ذوق کرده بود وقتی دید دیگر آمپول برایت ننوشته اند . تازه فهمیده این خیابان چقدر چاله چوله دارد . سرش دوبار محکم خورد به سقف کوتاه ماشین اما یواش خندید ؛ دلا شد و در گوشت گفت : چه خوب شد دراز کشیدی . وگرنه کله تو هم مثل من و مامانی میخورد به سقف ! حالا که کچل شدی و یه دونه مو هم نداری حتما کلی دردت میومد . عوضش دیگه مامان هر روز با گریه دونه دونه موهاتو از رو بالشت برنمیداره که هی همه مون غصه بخوریم ... مگه نه ؟ .... پلک که نمیزنی . اخم میکند و سرش را میبرد عقب . دو تا دستت را میگیرد و به ناخن های کشیده ات نگاه میکند . بعد کف یک دستت را میگیرد و انگشت اشاره اش را میکشد رویش : لی لی لی لی حوضک . لی لی اومد آب بخوره افتاد تو حوضک .. . رفت سراغ انگشت ها . اول انگشت کوچکت را گرفت : یکی گفت : درش بیاریم ! ..... دستت را بوسید . بابایی قهری ؟...... صدای هق هق که بلند شد . هراسان برگشت . مادری چادر را کنار زد و دست انداخت دور گردنش . سرش را گرفت توی بغل و های های گریه کرد . نازنینت نمیدانست چرا اما گریه اش گرفته بود . حالا چانه اش نمیلرزید. یک چیزی توی گلویش گم شده بود که داشت خفه اش میکرد . همین جوری الکی ! مثل وقتهایی که حالت بهم میخورد و مادری تند چندتا شماره میگرفت و میگفت : بیمارستان ساسان ؟ ..... انگار شرطی شده بود به این اسم که میزد زیر گریه و همین طور زل میزد به قطره های سرم که حالا تند تر از قبل میریختند توی دستت . ......... دو تا هق که زد مادری سرش را بلند کرد . گرفت وسط دستهاش و زل زد به چشم های آبی اش : نازنین ! بابایی خوابه گلکم ! دیگه راحت شده ببین اصلا سرفه نمیکنه ! ببین هیچی وصل دهنش نیست . اون که هیچ وقت با تو قهر نمیشه ! ....... حالا مادری همین جوری اشک هاش گوله گوله میافتاد روی صورتش و باهاش حرف میزد . صورتش رو ول کرده بود و نگاهش نمیدانست کجا بود . یواشکی از دامن مادری امد بیرون و نشست کنار تو . دستهاش رو برد جلوی صورتتت و تکان داد .  بعد آرام چشم هایت را با دست باز کرد دوتا انگشتش را گذاشت بالای چشمت و کشید تا نگاهش کردی. با خودش گفت :تا حالا بابایی اینقدر سنگین نخوابیده بود . سرش رو آورد پایین و لبهایت را بوسید . دلش حسابی خنک شد . خسته شده بود از بس تا میامد لبهای بابایی رو ببوسد آن ماسک زشت را میگذاشتند روی صورتت . الکی هم میگفتند : بابایی با این نفس میکشه ! خودش که میدانست حسودیشان میشد بابایی نازنین انقدر خوشگله ! میخواستند اذیتش کنند ! اما الان هیچ کس که نیست . مادری هم نمیدانست کجا را دارد  نگاه میکند اما انگار یه جای دوره خیلی دور از چشمهاش معلومه .... ماشین نگه داشت . راننده در را باز کرد . نور ریخت توی اتاقک . نازنین چشم هایش را ریز کرد و دست کوچکش را گرفت جلوی چشم ها ! . راننده بغلش کرد و گذاشت زمین . هنوز به نور عادت نکرده بود که عمه هاجر پرید و بغلش کرد . پیرهن سیاه نازنین دستش بود . مادری که پیاده شد دایی هادی دست انداخت زیر بازوش و عمو حمید و بابا بزرگ رفتند برانکارد تو را بلند کردند . پدر جون که یک چشمش به مادر ی بود یک چشمش به دامادش که حالا انگار تازه قد و بالای بلندش را میدید روی برانکارد؛ دست گرفت به سفیدی ملحفه و داد زد : بلند بگو لا اله الا الله .......

 

میشکنم بی تو و نیستی به سراغم نمیایی که ببینی / بی تو میمیرم و نیستی . تو کجایی ؟ تو کجایی که ببینی ؟ 

 

.... میشکنم بی تو و نیستی به سراغم نمیایی که ببینی!

بی تو میمیرم و نیستی . تو کجایی ؟ تو کجایی که ببینی ؟

 

 

 





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۳

پشت دیوار بلند.......

جلوی در مهدیه را چراغانی کرده بودند . توی تاریکی سر شب هیچی مثل این چراغ های سرخ و سبز حال نمیداد . دوست داشتی یک ساعت از همانجا نگاهش کنی اما وسط اتوبان که جای ایستادن نیست . رفتی کنار جمعیت؛ از بین آدم هایی که میرفتند تا شیر داغ نذری بگیرند یا سراغ سی دی فروش جوان دم در مهدیه را میگرفتند رد شدی . هنوز پا توی مهدیه نگذاشته بودی که دلت یک حالی شد . رفت کنار بقیع . نه خیلی دور ، کنج حیاط کنار تل خاکی که بچه ها یک ماه بود که با گریه رویش کار میکردند . طرحش را خودت داده بودی ، از وقتی که از میقات برگشتی فکر و ذکرت شده بود ، رکن مستجارو پشت دیوارهای بقیع . حالا کی بهتر از امروز یعنی اصلش از سوم شعبان شروع شده بود وقتی دیدی حسین(ع)و عباس (ع) و سجاد(ع)  با هم میایند و ولادتشان با قرابت حظور مهدی(عج) چه رنگی میگیرد دلت برای کریم سوخت . توی بقیع هم حس میکردی این آقا غریب است. حالا روز موعود بود ؛

 برای ساختن این پنجره های سبز تمام دست هات تاول زده بود . هی سوهان میکشیدی و هی نمیشد آنکه لمسش کرده بودی . چند بار ناخنت را هم با چوبها ، سوهان زده بودی و خونین و مالین پریده بودی پای شیر آب یادت نیست اما نمیخواستی کارت لک بیافتد . تمام رنگ فروشی های راسته میدان امام را زیر و رو کرده بودی تا سبزی را که توی عکس بود پیدا کنی .

همه را ذله کرده بودی با گیر ها و پیله کردن هات .

: آهای حواست کجاست اون خاک اصلا به درد این کار نمیخوره ها از هرجا آوردیش برش گردون همون جا ! گفتم سنگ باید منحنی باشه کجا راس داره ایناهاش درست به عکسا نیگا کن !........آها ! این شد . پنجره از سطح زمین بلند تره ..... برو دورتر برو ..برو ...برو.. کجا ؟ برگرد .. ای ول ! همینه ! ......بابا سر من از توی اون کنگره ها رد میشد از این شاهکار تو دو تا انگشتم با هم رد نمیشه که !...... پیکاسو خداییش این نقاشی بین الحرمینه ؟ ............عامو ! بیدار شو ... کارا تموم شد . نمیری خونه ؟ تو که پا کار نیستی پاشو برو بذار جامون باز شه لاقل !....

حالا بعد از اون همه گیر بازار؛  پایت پشت سرت نمیامد . جلوی در گیر افتاده بودی . نه از بین جماعت میتوانستی بقیع را ببینی  نه دلت میامد همانجا بمانی . د ل دل کردن هم فایده نداشت مردم میامدند و میرفتند و تنه ای میزدند وگاهی متلکی که میشنیدی و نمیشنیدی ... چه فرق میکرد به قول حاجی همیشه حق با مشتری است ! عادت کرده بودی پا که تو میگذاری صدایش بیاید و دل گرمت کند . اما امروز انگار نه انگار تولد کریم اهل بیت است . صدای بلند گو نمیاید . یکدفعه نگرانش شدی؛  به بودن ها و غرزدن ها و دادها و مهربانی هاش بد جور عادت کردی . یا علی را که میگویی؛  پاهایت راه میافتند . حالا سرخود میروند تا ته حیاط بزرگ مهدیه . چشمهات گرد شدند . میخواهی پلک بزنی اما نمیشود . اصلا راه ندارد . چادری را که کشیده بودید  تا پروژه لو نرود برداشته اند تا اینجای کار درست در جریان بودی اما ... انگار وسط پاییز جماعت خل شدند . همه نشسته اند پای یقیع صدای حاجی هم میاید . هرچند بدون بلند گو و اکو از بین این همه آدم سخت میشنوی اما خب..... نمیدانی از کی تا حالا بقیع را زنانه مردانه کرده اند . بدون دیوار و چادر و برزنت . راست ، زنها نشسته اند و چپ، مردها . حاجی هم جلوتر از همه . انگار نه انگار مولودی میخواند – اصلا هیچ وقت این حاجی مولودی خواندن یاد نمیگیرد . هرچقدر خوراک روضه است توی مولودی هاش حال میگیرد تا اشکت را در نیاورد ول کن معامله نیست .-  این بار اما عجیب شاد میخواند هرچند ته صدایش غم را یکدفعه ای میپاچد توی دلت . جماعت جدی حالشان خوب نیست .. چه گریه ای راه انداخته اند . پسرک که هلت میدهد تازه میفهمی سر راه ایستادی ! یواش میروی جلوتر . لامپهای سبز حسابی هوایی ات کرده اند . رسیده ای پای بقیع .رو به روی مزار اما حسن مجتبی ! اصلا به روی خودت نمیاوری که پاهات می لرزند . دستهات را حلقه میکنی دور پنجره سبز . سرت را از بینش رد میکنی، خنکی سر شب را از پشت میله ها میفرستی توی ریه ات . نفس میکشی بدون اینکه هلت بدهند بدون اینکه با رو .. رو.. بدرقه ات کنند . باد سر شب صورت خیست را حسابی یخ کرده اما کسی نیست به اشک هایت بخندد . دلت میخواست سرت را که برمیگردانی رو به رویت گنبد سبز پیامبر  باشد که یک هفته هربار که میدیدیش قلبت برای آن همه غبار نشسته روی قبه الخضرا ریش ریش میشد . شانه هایت بد شروع کرده اند به لرزیدن . صدای حاجی هی بلند تر میشود ؛ مژه هایت شوره زده  و سخت پلک میزنی . صدای هق هق جماعت به آسمان است . خل شده اند این مردم ، روز عیدی ! .... نگاهت چسبیده به کفترهایی که اصلا خیال بلند شدن از روی خاک را ندارند و شانه ات هنوز دارد میلرزد .... برمیگردی . نور سبز دوره ات کرده  . زل زده ای . کی رفته  گنبد سبز را تمیز کرده ؟ چه برقی میزد  قبه الخضرای رسول ......!

 

 

 

غزل تر از غزل! ؛ گل تر ز گل ! زیبا تر از زیبا !                   

  تو از الله اکبر آمدی از اشهد ان لا...

شهادت میدهم معراج یعنی چشم های تو                                

 شهادت میدهم چشم تو یعنی سوره ی اسرا

غریبه نیستی این روزها آنقدر دل تنگم                               

   برای این دل تنها ترم دستی بزن بالا

دلم زرد است . شبهایم همه سرد است . یا خورشید!               

   بقیعستان اشکم بسته شد... یا قبه الخضرا !

تو میگویی زمان دیدن هم بازهم فردا                         

 و من میگویم امشب . زودتر . حالا . همین حالا!...

                                          استاد علیرضا قزوه ... 1378

 

بقيعستان اشكم بسته شد يا قبه الخضرا

 





نویسنده : mahmood ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۳

غرور....

داد زد .خودت را کشیدی عقب ؛ تکیه ات را دادی به دیوار و سرت را انداختی پایین . دستش را گذاشت روی چرخها و گرداند تا جلوی در . دستگیره را که چرخاند,یک قدم آمدی جلو ؛ برنگشت اما داد زد : گفتم خودم عرضه اش رو دارم حالیته ؟ بشین به زندگیت برس !

 در را که بست نشستی روی زمین یعنی دست خودت نبود که بایستی همین طور که تکیه ات به دیوار بود سر خوردی . بغض صدایش میخ کوبت کرده بود . صدای افتادنش که آمد نفهمیدی چه طور تا پشت در دویدی و از چشمی نگاهش کردی ؛ از ویلچر آمده بود پایین و صندلی چرخ دار را از سری اول پله ها هل داده بود . میدانستی این ده تا را که برود سی تای دیگر همین طور جلوی رویش صف کشیده اند. عادت کرده بودی هر روز که با هم یکی یکی پله ها را پایین می رفتید می شمردیشان شاید زودتر تمام شوند . گونی برنج را کرد توی پایش ؛ جایی که قبلا دو تا پا بود حالا با گونی خالی پر شده بود . دستها را تکیه داد به زمین و خودش را کشید تا پای پله ها .دستت را گذاشته بودی روی دهانت و هق هقت را خفه می کردی؛ صورتت خیس شده بود ؛ دلت میخواست پشت در بمیری و مردت را این طور نبینی. دستت روی هوا مانده بود . روی دستگیره نمینشست . همیشه غرور مردت را دوست داشتی حتی روزهایی که برنج یک ماهتان را عدس پلوی نذری درست می کردی و بین همسایه ها پخش می کردی تا هر وقت می خواهی با حامد بیرون بروی کمکت کنند این سه طبقه را رد کنی . آن وقت می خندیدی می گفتی : شرمندتم ! از همون روزها که می رفتی جبهه نذر کردم که اگر زنده برگشتی ...

همیشه هم می دانستی حواسش به حرفهای تو نیست فقط لبخند صورتش برای تو بود که غرورش را با دروغت مثل قدیم ها نگه می داشتی حالا این غرور ....

دو دستش را ستون کرد و خودش را بالا کشید پاهای تا زانو را که توی گونی کرده بود بلند کرد و با دستها خودش را کشید جلوتر؛ درست لب پله ؛کمرش خورد به تیزی پله؛ نفس نمی کشیدی . یک پله را رد کرد ؛ دستت رفت روی دستگیره تا بازش کنی و بدوی کنارش . ویلچر را بیاوری بلندش کنی تا بنشیند روی ویلچر و با هزار تا یا علی و یا ابالفضل یکی یکی پله ها را پایین ببری . وقتی با صورت سرخ و دست های زخمی و کمر تا شده رسیدی توی خیابان چشم بدوزی به چشم هاش و با هم بزنید زیر خنده  . هنوز دستگیره را نچرخاندی که صدایش توی گوشت زنگ می زند- وقتی داشت پوتین ها را می پوشید : لاله جان ! اخم نکن خانومی ! غیرتم نمی ذاره بمونم ؛ مرده و غیرت و غرورش ؛ مگه غیر اینا چی توی دستم دارم ؟ بخند لاله ! بذار با خیال راحت برم .

تکیه ات را داده بودی به در و با هر صدایی تنت می لرزید حتما کمرش پر شده از زخم های جدید. امشب دوباره باید همه پشتش را پماد بمالی مثل جای تاول ها .

دیگر از چشمی هم دیده نمی شد. یاد روز رفتنش افتادی . توی لباس خاکی حسابی مرد شده بود ؛ زل زده بودی به دستهاش که از روی یقه می رفت روی دکمه ها و از روی دکمه ها سر می خورد بین موها و از روی پیشانی بند ثابت می شد روی پلاک نقره ای گردنش .خندیده بود : چیه خانمم ؟ ماتت برده ! می دونی لاله ؟ کاش اسمت گل محمدی بود اون وقت خیالم راحت بود که وقتی من نیستم یه خاری هست که دورت رو بگیره و مواظبت باشه . لاله ؟ کجایی تو ؟

 هنوز داشت دستش را جلوی صورتت تکان می داد که چادرت را محکم پیچیدی دورت و خندیدی . ساعتش را نگاه کرد پیشانی ات را بوسید و رفت توی راهرو . پایت را از چهارچوب در بیرون نگذاشته بودی که دستش را گذاشته بود جلوی در و گردنش را کج کرده بود ؛ یک سرو گردن از تو بلند تر بود ؛ : نیا پشت سرم لاله ! طاقت ندارم .

دست گذاشته بود زیر چانه ات و سرت را آورده بود بالا . نگاهش میخ شده بود توی چشم هات :

 این چشا رو ببین ! آماده ن بهاری بشن . من از جاده بارونی خوشم نمیاد یه وقتایی آدمو از رفتن می ندازه .

دوباره این چشم ها لوت داده بودند . آن روز هم از پشت همین چشمی رفتنش را دیده بود . نمیدانی تحکم نگاهش بیشتر است یا حرکت دستش است که با صدایش هماهنگ می شود و تو را مجبور به گوش دادن حرف ها می کند. اجباری که عجیب دوستش داری .

دستت هنوز روی دستگیره بود با یک چرخش می رسیدی کنارش . یا باید بودنش را می خواستی یا غرورش را . صدای هل دادن ویلچر آمد . رسیده بود به سری دوم پله ها . حالا می توانستی از بالای پله ها مواظبش باشی . کنار در را گرفتی و دستگیره را بی صدا چرخاندی . در را کمی باز کردی و خودت را آهسته از بینش کشیدی بیرون . با فاصله از نرده ها ایستادی و گردن کشیدی ؛ پیرهنش حسابی چروک شده بود و شلوارش به جای طوسی انگار نوک مدادی بود ؛ آستین ها را زده بود بالا ؛ کنار آرنج ها و ساعد هایش زخمی و خونی شده بود . همه اش می ترسیدی سرش را بلند کند و تو را ببیند . .. . همین طور از دور نگاهش می کردی و زیر لب سقای بی دست را صدا می کردی . 2 تا پله دیگر که می رفت این طبقه هم تمام می شد . دستت را گذاشتی روی دهانت . فریادت را خوردی . دستش لیز خورده بود و یک پله را رد کرده بود ؛ کمرش با ضرب خورد به لبه تیز پله . صدای لرش نرده پیچید توی گوشت ولی نگاهت روی پله خونی مانده بود . سنگینی ات را دادی به نرده و نگاهش کردی که انگار نه انگار ! خودش را روی زمین کشید و ویلچر را از سری آخر پله ها هم هل داد پایین و رفت سراغ پله ها.

تا این 10 تای آخر را برود 10 بار مردی و زنده شدی .آرام رفتی و در را بستی . دست گرفتی به نرده وپله ها را نوک پا رفتی پایین روی هر پله هم چند ثانیه مکث می کردی از ترس اینکه صدایی بشود حامد سر بلند کند و ... هی زیر لب خدا خدا می کردی که مبادا یکی از همسایه ها بی هوا در خانه اش را باز کند و حامد را در آن حال ببیند ! حامدت رسیده بود جلوی در خودش را کشید تا کنار ویلچر دستش را بلند کرد برای باز کردن صندلی چرخدار . خط های قرمز روی دستش همین طور داشت موزاییک ها را سرخ می کرد دست انداخت لای صندلی؛ تا نیمه آمد و محکم بسته شد روی دستش . تکیه اش را از زمین گرفت و دست دیگر را هم برای کمک آورد؛ نفس نفس می زد ؛ دو دستی ویلچر را سر پا کرد . دست ها را گذاشت دو طرف صندلی و خودش را کشید بالا . یک دست را محکم گرفت به ویلچر و دست دیگر را ول کرد تا بتواند بچرخد . پشت به صندلی شد و باز با ستون دو دست خودش را کشید بالا . نشست روی صندلی که  پارگی کناره های برزنتش را هفته پیش با هم دوخته بودید و  وقت رنگ زدن دسته هایش تمام کف و دیوارها را هم رنگی کرده بودید . یک دستمال از جیبش در آورد و آرام گذاشت روی ساعد ها و آرنجش و باز چرخها را گرداند ........      

خسته ام از این کویر ....