ستاره های آبی

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

پیشانی دختر رامی بوسد و پتو را تا زیر گلویش بالامی آورد ، دختر که توی تخت کوچکش مچاله شده  ، چشم هایش را ریز می کند : آخه بابا نیومده ! می خواستم بهش ...

نگاه مادر تند می چرخد سمت پنجره و بی مکث برمی گردد و می نشیند روی چشم های دخترش ، دوباره دست دراز می کند سمت پتو ، دستش می نشیند روی صورت دختر و با نوازشی آرام سر می خورد روی پتو ، چند لحظه همانجا می ماند ، دختر زل می زند به چشم های مادر ، نمی فهمد کجا را نگاه می کند ؛ دست هایش را از زیر پتو میآورد بیرون و آرام می گذارد روی دست مادرش ، نور چراغ خیابان کمک می کند تا لبخند محوی را که می نشیند روی صورت مادر ببیند ، مادر با دست دیگرش دستان دختر را فشار می دهد و سر خم می کند تا دوباره ببوسدش ، نور سمج که از لای پرده سرک کشیده میان اتاق ، می پاچد روی صورتش ، دختر آرام می گوید : رنگت پریده ؟

زن سرش را می کشد عقب : حتما کارش زیاد بوده که دیر کرده  !

دستش را از بین دستهای دختر می کشد بیرون ، پشت می کند به او ، می رود سمت در، همین طور که در را می بندد ، می گوید : زود بخواب که وقتی بابا برای نماز بلند شد تو هم بتونی بیدار شی  !

دختر پتو را کنار می زند ، نیم خیز می شود : بابا سر قولش هست ؟

مادر بین در نیم باز می ایستد ، تکیه اش را می دهد به چهارچوب و چشمکی می زند : جایزه ات سرجاشه .

صدای بسته شدن در که می آید دختر دراز کشیده و پتو را هم تا روی صورتش بالا آورده .

زن دورخودش چرخی میزند ،ناهید شکولاتش را مالیده به گوشه فرش ، هزار بار گفته بود که فرش زمینه روشن به درد جای یه وجبی آنها نمی خورد مخصوصا با بچه کوچک اما به خرج محمود نرفته بود ،می رود از کشوی کابینت یک دستمال برمی دارد ، می گیرد زیر شیر سماور و چند قطره آب داغ می ریزد رویش ، برمی گردد توی اتاق و می افتد به جان فرش تا تمیزش کند ، وقتی دوباره بلند می شود تا دستمال را ببردتوی آشپزخانه زیر لب می گوید : خوب که یه وجبه این خونه وگرنه می میردم توی راه هال و آشپزخونه!

 دفتر باز را از روی زمین بر می دارد ، ورق می زند ، پای همه دیکته ها امضا محمود است ، دفتر را می گذارد روی تاقچه ، قاب عکس دور طلایی را برمیدارد و با گوشه آستینش گرد و خاک روی آن را می گیرد به چشم های توی قاب لبخند می زند ، می رود کنار پنجره ، گوشه پرده را کنار می زند ، از درزهای پنجره ، سرما می زند توی اتاق ، طرح تاریک خودش توی شیشه ، جلوی دیدش را گرفته ، لای پنجره را باز می کند ، پرده را می کشد روی سرش و سرک می کشد توی کوچه ، پنجره را که می بندد اشک نشسته گوشه چشمش ، لب بر می چیند .

چشم هاش مچاله می شود و ابروها می پیچند توی هم ، قاب عکس هنوز توی دستش است ، عکس را می گیرد جلوی صورتش با عکس توی قاب رخ به رخ می ایستد ، خیره چشم های خندان قاب می شود ، دست می کشد روی شیشه و تمام پستی و بلندی های صورت مردانه را با ته ریش زبر حس می کند و اخم هاش کم کم از هم باز می شوند ، قاب را تند می بوسد و می گذارد روی تاقچه ، جلوی عکس کمی پا به پا می کند ، چشم هایش را می مالد ، خمیازه اش را قورت می دهد و می رود آشپزخانه ، ظرف غذای  مدرسه ناهید را از روی کابینت بر می دارد و برای اش غذا کنار می گذارد ، توی سینک پر از ظرف است ، می خواهد ظرف ها را بشوید اما از کنار پنجره سر درمیاورد ، گوشه پرده را کنار می زند ، نگاهی سرسری می اندازد توی کوچه ، پرده را ول می کند ، می رود سری به ناهید بزند ، در اتاقش را آرام باز می کند ، پاورچین می رود بالای سرش ، خم می شود روی تخت : چرا این اتاق این قدر سرده ؟  

پتو را تا زیر گلویش می کشد بالا و دست هایش را می برد زیر آن ، موهایش را از روی صورتش می زند کنار ،  ناهید غلت می خورد : بابایی !

 زن خودش را می کشد عقب ، سر انگشتی از اتاق می رود بیرون ، در را بی صدا کیپ می کند . دوباره می رود سراغ ظرف ها ، آب گرم را که باز می کند صدای آبگرمکن می پیچد توی آشپزخانه  کوچک که از صبح سعی کرده بود دیوار های آبی دود گرفته اش را تمیز کند ، آب را باز می گذارد روی ظرف های چرب ، رادیوی سیاه و قدیمی روی کابینت را روشن می کند ، صدای دینگ دینگ بلند می شود : توجه شما را به اخبار شبانگاهی جلب می کنم : صدام دیکتاتور عراق ساعاتی پیش اعدام شد .

ریکا را می ریزد روی اسکاچ و لیوان را از روی ظرف شویی برمی دارد .

: مردم عراق در جمع های کوچک و بزرگ خوشحالی خود را از این واقعه ابراز کردند .

با حرص قابلمه را سیم می کشد ، عرق روی پیشانی اش را با آرنج می گیرد و سعی می کند با سر آستین ، نم گوشه چشمش را هم پاک کند ، دستش همین طور تند و با زور توی قابلمه می چرخد ،

: صدام که برای اجرای حکم به دولت عراق تحویل شده بود در زمان اعدام....

همان طورکه سیم را محکم می کشید به بدنه قابلمه ، دندان قرچه کرد و لرز ریزی ریخت توی جانش .

با دست کفی کوبید روی دکمه رادیو تا صدای گوینده اخبار ، درونش حبس شود . برگشت ، تکیه داد به سینک ظرفشویی و سرش را چسباند به شیر آب ، اشک هایش می چکید توی آبهای کفی و حباب ها را می ترکاند ، تصویر بدن پر تاول محمود انگار جلوی چشم هاش رژه می رفت ،آن روز که محمود زیر لب ناله می کرد ، بوی سیر که از آشپرخانه پیچیده بود توی اتاق  داد زده بود و پتو را کشیده بود روی سرش ، آن وقت او با هول ظرف سیر داغ را از روی شعله گاز برداشته بود و پرت کرده بود توی سینک و آب را باز کرده بود رویش ، نفهمیده بود با انگشت هایی که ذق ذق می کردند چه طور پنجره را باز کرده و دویده سراغ محمود .

دستش را گرفت جلوی دهانش ، سعی کرد با آب دهان هق هق توی گلو را هم قورت بدهد . چند نفس عمیق کشید و یک مشت آب پاشید روی صورت ، اسکاچ را دوباره برداشت ، چند بار سرش را تکان داد ، می خواست همه خاطرات گذشته را بدهد به آب تا با خودش ببرد ، ظرف ها را تند می شست و می گذاشت  روی ابچکان ، چشم هاش خمارتر شده بودند و ابروهایش دوباره رفته بود توی هم ، سرش را که بلند کرد از روی یکی از ظرف ها داشت کف می چکید ، ظرف را از روی آبچکان برداشت ودوباره گرفت زیر آب . با لیوان ، آب ریخت توی سینک و نگاه کرد به حرکت کف ها .

 رفت سر گاز ، یک قدم ان طرف تر ، غذای محمود را که یخ کرده بود برداشت و گذاشت روی سماور، یادش افتاد چند سال است که ابگوشت درست نکرده ، همان اوایل که یک بار آبگوشت درست کرده بود محمود با دیدن نان های باد کرده توی کاسه  تریت ش ، بغض کرده بود و از کنار سفره کشیده بود عقب و مریم سعی کرده بود بدون آنکه به روی خودش بیاورد پماد را آرام روی تاولها بکشد تا نترکند.

چند بار توی آشپزخانه چشم گرداند ، دست کرد توی موهای لخت و سیاه و دستش همانجا ماند، دستش را انداخت ، انگشتهای دو دستش را گره کرد توی هم ، همین طور که انگشت ها را بازی می داد رفت توی اتاق ، روبروی کمد دیواری ایستاد ، توی آینه کمد خودش را برانداز کرد ، دست کشید روی صورتش ، گودی زیر چشم ها انگار مشت خورده بودند ، از روی تاقچه ، کرم پودرش را برداشت و مالید روی صورت و سعی کرد کبودی زیر چشم ها را محو کند ، در کمد دیواری را باز کرد ، رختخواب ها را برداشت ، جای محمود را نزدیک بخاری انداخت و جای خودش را کنار تشک محمود ، داشت می کوبید روی بالشت و مرتبش می کرد که یادش افتاد برای محمود کیک درست کرده ، تندی بلند شد ، رفت سراغ یخچال ، ظرف پای سیب را برداشت ، یک قاچ ازآن برید ، داشت چنگال را می گذاشت کنار پیش دستی که صدای ترمز ماشین را شنید ، از گوشه پنجره نگاه کرد ، حتی با انعکاس نور توی شیشه پنجره هم می توانست ویلچر محمود را بالای تاکسی اش ببیند ، دوید و غذا را از روی سماور برداشت و ریخت توی دیس ، دوتا بشقاب و قاشق گذاشت ، لیوان دسته دار را برداشت و چای ریخت ، همه را چید توی سینی ، دستی کشید به موهایش ، طره ی مو را از روی صورت کنار زد و سعی کرد بخندد ، سفره را پهن کرد ، بشقاب غذ ا ، کیک و چای را گذاشت توی سفره ، رفت از دبه ترشی یک پیاله گل سرخی برای محمود ترشی ریخت و چند بار دستش را توی دبه چرخاند تا بتواند گل کلم بیشتری بردارد  ، صدای در حیاط که آمد ، رژ لب را تند کشید روی لبهاش و همان طور که لب ها را می مالید بهم در اتاق را باز کرد ، رفت توی راهرو ، سر خم کرد و لبخند زد : سلام بر مرد مردا !

محمود پر صدا خندید : باز که بیداری ...

مریم در اتاق را که بست محمود رسیده بود جلوی روشویی ، از بین صدای آب داد زد : تو هم شنیدی ؟ کیک هم برای همینه ؟ جشن داریم ؟ ... خب ناهیدم بیدار می کردی ...

مریم آرام از پشت سرش گفت : تا تو شامت رو بخوری اذان صبحه . بیدار می شه.

محمود دست خیسش را کرد توی جیب اورکت سبز رنگ  و یک ساعت مچی در دار با طرح دلقک درآورد و گذاشت کنار قاب طلایی تاقچه : اینم جایزه کوچولوی نماز خون من ...

مریم پشت ویلچر را گرفت تا محمود خودش را بکشاند پای سفره ، کیک را تازه نصف کرده بود که دستی حلقه شد دور گردنش ، کسی گونه اش را بوسید : بابایی ! مبارکه !

محمود دست انداخت پشت سرش ، ناهید را بلند کرد و گرفت توی بغل : حالا یه ماچ محکم !

موهای لخت و سیاه دختر پخش شد روی صورتش و چشم های ریز را گم کرد ، محمود با انگشت اشاره چتری های ناهید را مرتب کرد ، پیشانی اش را بوسید و چشم دوخت به ریسه رفتن دخترش ، ناهید که خندید درست شد مثل مریم ، چشم  های میشی  اش برق زد و گم شد .

محمود یک تکه از کیک را گذاشت دهان ناهید و آرام گفت : کسی دو جفت ستاره ندیده ؟ من الان گم شون کردم ...

     

بيا بگشاي در... بگشاي دل تنگم...

/ 8 نظر / 33 بازدید
... اگه تونستی پيدام کن ...

دلم هواتون رو کرده بود ... هنوز بوی غروب پنجشنبه آدم رو می بره به يه دنيای ديگه ... می بره به يه دنيای ديگه هرچند که همين دنيا هم خيلی کوچيکه ... کوچيک تر از اونکه فکرش رو بکنی ...

star

خیلی قشنگ بود.... !!

محمود

اگه تونستی پيدام کن!!!کی هستی؟ حست خيلی برام اشناست...کی هستی تو؟

رضا

سلام. خواستم بگم اون حس آشنا من نيستم. حالا راحت تر به نتيجه برس. خوبی؟

رضی

دل منم واسه خودت و نوشته هات تنگ شده خانوم خانوما . . . ميگم يه موقع به روز نکنی ها . بوو ميشی

ياسين

سلام ستاره ها ه آبی نيستن پری شون میگفت استاد نوشتنین درست میگفت حرف نداشت

پريشون

ای خدااااااااااا يه سميه مهاجر ديگه درست نميکنی؟ آخه اين يکی ديگه به درد نمی خوره!!!!

مجتبی

سشلم. بازم از اين قصه ها نوشتی که... منم که آدم رک!!!!!!!