سپیده

  صدای فریادش می پیچد توی سرت ، تا که می بینی گلدان را پرت می کند ، سرت را می دزدی ، می خورد به دیوار ، داد می زنی : توی این سه سال نشونه گیری ات خیلی پیشرفت کرده  ...

  زل می زنی به چشم هایش و می خندی . می شنوی جیغ می زند و شانه بالامی اندازی ، کتت را از گوشه مبل برمی داری و راه می افتی ، از بین شیشه شکسته ها روی پنجه رد می شوی ، هنوز به در نرسیده ای که صدای فریادش را می شنوی : کجا ؟ مرد باش ! یه بارم که شده مردونه وایستا !

  کتت را می اندازی روی شانه : گفتم ! نشنیدی ! من صد سال سیاه هم نمی روم بچه یکی دیگر را بیارم توی این خانه بزرگ کنم ... تو هم بچسب به زندگیت ! .... یک کار نکن پشیمانت کنم ...

  سپیده کوسن مبل را بر می دارد و پرت می کند سمتت : غلط کردی ! پشیمونم کنی ؟ آدم این حرفا نیستی ! کدوم بی شعوری حاضره مثل من عمرش رو بذاره پای یه بی عرضه ؟ 

کوسن را که روی هوا گرفته ای ، پرت می کنی جلوی پایش ، خونسرد نگاهش می کنی ، ابرو بالا می اندازی و با لبخندی که با لجبازی روی صورتت نگهش داشتی صدایت را بلند می کنی  : امتحان می کنیم ، همین غروب ! منتظر دیدنش باش ...

 صدای جیغش را توی کوبیدن در گم می کنی . همین طور که از پله ها پایین می روی نگاهی به واحد اول می اندازی و جیغ های سپیده را با فریادهای همسایه طبقه اول که چند دقیقه پیش یکدفعه به قهقهه خنده تبدیل شد مقایسه می کنی ،زیر لب می گویی : نمی دانم سجاد این همه شانس را برای داشتن مهتاب از کجا اورده ؟

 سرت را می گیری بین دستها و خودت را می رسانی به ماشین ، هنوز قفل فرمان را باز نکرده ای که بغضت می ترکد .

 راه می افتی توی خیابان ها ، یک لحظه نگاهت می افتد به تصویر خودت در اینه ماشین ، چشم هات دوباره از زور سر درد ریز شده اند و التهاب درونت روی گونه ها ، سرخ شده است ، خیابانها را بی هدف رد می کنی ، دستهات روی فرمان قفل شده اند توی هم و انگشت ها هر چند دقیقه یکبار ضرب می گیرند و گاه جدا از هم فرو می روند لای موها ، پیچ و تابی می خورند و سر می خورند روی پیشانی ، دستت همانجا می ماند انگار قلبت را گذاشته اند جای شقیقه ها ، سرت تپش دارد ، ریز ریز با خودت حرف می زنی : اصلا برای چی فکر کنم ؟ تکلیف معلوم است ، از اول اشتباه کرده بودم ...  با مشت می کوبی وسط فرمان ، صدای بوق که بلند می شود ، مشت دوم روی هوا می ماند ، سری تکان می دهی و ماشین را می کشی کنار و به راننده یی که از بوق بی دلیل و تغییر مسیر بی چراغ زدن و ناگهانی ات عصبانی است ، جوابی نمی دهی ، چند بار پلک می زنی ، چشمت دیگر جایی را نمی بیند ، سرت را تکیه می دهی به قوس فرمان و چشم ها را می بندی  ، انگار سمسارها دارند همه خاطرات را توی سرت حراج می کنند ، مسگرها می کوبند روی مس تنهایی و صدایش دیوانه ات می کند ، پلک ها را فشار می دهی روی هم ...

 هنوز چشم هایت گرم نشده  که صدایی می کوبد توی مغزت ،  سرت را از روی فرمان بلند می کنی ، خط فرمان رد انداخته روی پیشانی ات ، سر می چرخانی ، شقیقه هایت را ماساژ می دهی ، دنبال علت صدا می گردی ، با پشت دست چشم ها را می مالی ، صدا قطع می شود و دوباره از اول شروع می کند به خواندن قسمتی از ترانه محبوبت ، هوا حسابی تاریک شده ،تازه لرزش گوشی را توی جیبت احساس می کنی ، گوشی را که بیرون می اوری ، عکس سپیده روی صفحه افتاده ، زن و مردی دارند از کنار ماشینت رد می شوند شیشه ماشین را پایین می کشی ، گوشی را روشن می کنی و می گیری نزدیک پنجره ، صدای دور مرد می گوید : تو همون فرشته یی هستی که همیشه دنبالش بودم و گم می شد ... و صدای قهقهه زن می پیچد توی گوشی ات ، گوشی را می گیری نزدیک گوشت ، زنت دارد گریه می کند . موبایل را پرت می کنی روی داشبورت ، صدای داد کشیدنت تا خیابان می رود و سپوری که دارد آن اطراف را جارو می کند ، کمر راست می کند ، زل میزند به تو و سر تکان می دهد ، کارش را ول می کند و می رود آن طرف خیابان را جارو کند.

  راه می افتی ، جلوی اپارتمانتان که نگه می داری هنوز چراغهای واحدت روشن است  ، ماشین را می بری توی پارکینگ ، صندلی را می خوابانی ، گوشی را خاموش می کنی ، روی صندلی دراز می کشی ، دلت آرام نمی گیرد ، از ماشین می زنی بیرون ، پله های اپارتمان را سر پنجه بالا می روی ، رد لاستیک ویلچر لبه بعضی از پله ها را سیاه کرده  ، پاورچین می روی پشت در، ساعتت را نگاه می کنی ، از نیمه شب گذشته ، نگاه نگرانی می اندازی به طبقه سوم و زیر لب می گویی کاش حامد امشب را زود امده باشد خانه و لاله باز تو را نبیند که پشت در خانه ات کشیک می کشی .

 گوش می چسبانی به در ، صدای ریز گریه می آید ، سر تکان می دهی : حتما باز نشسته  توی راحتی های هال و زانو هایش را بغل کرده و دارد به زمین و زمان فحش می دهد و گریه میکند .

 برمی گردی توی پارکینگ ، خودت را ول می کنی روی صندلی ماشین ، حرفهای سپیده رژه می روند توی سرت : حتی مهتاب با یک شوهر خل و چل دو تا بچه دارد مثل دسته گل اما ...

زیر لب دوباره تکرار می کنی : شاید از اول اشتباه کردیم...

/ 5 نظر / 15 بازدید
میرحسین

سلام از داستانتان خیلی استفاده کردیم. خدا خیرتان دهد گاهی از اوقات ما آدم ها دلمان تنگ می‌شود. امروز یکشنبه‌ست 15 شعبان حوالی ساعت 3 و نیم ومن دلم تنگ شدست.

هاله

سلام خوبی ؟ بله ه ه ه ه ! این جوریاس .... وقتی شونصد دفه می گم آدرس وبلاگ و بده و نمی دی ...مجبور می شم خودم بگردم پیدا کنم ...[نیشخند] اوضاع و احوالت چه طوره ؟ ما که به یادتیم حسابی اما شما رو شک دارم [چشمک] ایشالله که همه چیز بر وفق مرادت باشه راستس قرار بود یه قرار بزاری برا بچه های بی بخار 80 پس چی شد ؟

تیام عبدرضایی

تا آنجایی که من یادم است, مرد زیر تخت قایم می شود و زن صندلی به دست دارد و نشانه می گیرد...[لبخند]

نازی صدری

عزیزم مرسی که اینقدر قشنگ می نویسی ‘ من به تو افتخار میکنم

فرزام

خوب بود. زنده باد و آفرین. ارادتمند.