نوزدهمين نوزده اسفند عمرم ...

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می خواستم که گم بشوم در حصار تو ...

دریا چه دل پاک و نجیبی دارد/ چندی است که حالت غریبی دارد /این موج که سر به صخره ها می کوبد / با من چه شباهت عجیبی دارد. 

می نشینی مقابلم ، چهارزانو ، و لبخند کوچکی مهمان کنج لبت می شود ، زل می زنم به چشم هایت ، تکان دادن سرم ارادی نیست ، توی دلم تحسینت می کنم ، نمی دانم به خاطر زیبایی چهره ات است یا بزرگی روحت ؟ دلم تاب ندارد که نگاه مات شده ات را دوام بیاورد . دلکم.. دل من ... بی تو ... چه رنگ تلخی دارند روزهای نبودنت ... دل می زنم به دریا ... زل می زنم به لب هات .. منتظرم !... بگو !.. می خندی .. آرام..مثل قاب عکست آرام و نجیبی .. حرف بزن ... پلک می زنی ... خنکای نسیم مستجار از نگاهت می بارد ... دلم گرفته نازنین .. دل تنگی راه نفسم را بسته ... زل زده ای به لب هایم .. لب می جنبانم ، چانه ام می لرزد ، نگاهم موج بر میدارد .. سکوت از دهانم می ریزد ... توی حجم بودن تو ، جسارت حرف زدنم آب می رود عزیز دل ! سر کج می کنی ، دست بلند نمی کنی برای پاک کردن اشک هایی که لرزان گونه ها را مرور می کنند ، انگار فقط تو می فهمی که تا زار نزنم ساکت نمی شود این بغض لعنتی ...همه کارها برای سکوت است .. این سکوت تمام ناشدنی ...

وقتی امدی گفتم که چقدر حرف دارم برای حضور لحظه ای تو  .. پلک نمی زنم که از جلوی چشم هام رد نشوی ..حتی ثانیه ای ... بودنت عطیه اسمانی است برای غربت این روزها .. حتی اگر در سکوت فقط نگاهم کنی .. فقط نگاهت کنم .. مهمان مهربان من .

این روزها هرجا را که نگاه می کنم هیچ آشنایی نمی بینم .. در میان این همه دوست و آشنا . این همه تحصیل کرده و فرهیخته .. هیچ کس راه حلی برای دلتنگی این روزهایم ندارد . کسی غربت جمع شده در نگاهم را  نمی فهمد . بین این همه آدم که درد را می فهمند و ادعای دردآشنایی دارند ، بین این همه استاد و دوست و غریبه ، هیچ کسی دل تنگی روزهای سرد اسفند را درک نمی کند .

چهار زانو می نشینم ، قاب عکس بزرگت را از روی دیوار بر می دارم ، سرم را تکیه می دهم به چهارچوب قاب ، دستانم را قلاب می کنم دورش و زل می زنم به چشم های توی قاب ، سیاهی چشم ها می آیند و می روند ، می آیند و می روند ، از بچگی همیشه فکر می کردم مادر چه طور می تواند توی روضه ها تکان بخورد و گریه کند ، سرش گیج نمی رود از این همه تکان ؟  حالا اما دارم تکان می خورم ، موج می زنم و همه چیز توی چشم های قاب گرفته می روندو میآیند ، می روند . می آیند ... گریه نمی کنم ، روضه نمی خوانی ، روضه است اینجا ... خود باغ بهشت است جایی که تو باشی ...

این نوزدهم دوست دارم من با شم و تو و ه جای سکوت نفس گیر این روزها .. فقط ... داد بزنم .. فریاد .. و تو گوش هایت را نگیری و دست هایت را بازکنی اندازه دل تنگی های یک عمر من تنها و در آغوش بکشی این همه بغض بی امان راه گم کرده را که خیلی روز است گیر کرده اند در حنجره ام و راه رهایی نمی شناسند ... کسی چه می داند .. شاید معجزه این نوزدهم تو بودی .. خود تو ... خود خدا ...

دارم به کوثر فکر می کنم .. به هدیه کثیر خداوندی که آل محمد به ازایش " فصل لربک والنحر" را شایسته به جا آوردند . والنحر، گلوگاه ، جایی که دستها وقت تکبیر تا حد آن بالا می آیند ، قربانی بزرگ خیلی بزرگ ...

خیر کثیر من ... برکت بزرگ خدا روی زمین کوچک روزگار من ... چرا تو خودت والنحر شدی ؟ ...

دل تنگم مهربان .. دل تنگ ... دوستی می گفت : حزن باید در دلت باشد و بشر بر چهره ات ...

و چه کار سختی است خواسته این دوست بزرگ ...   

می خواستم که گم بشوم در حصار تو....

/ 2 نظر / 21 بازدید
سپيده

خيلي زيبا و دلنشينه..... همه ماها يه نوعي دل تنگيم اميدواريم به نوعي اين دلتنگي رفع بشه.... شايدم اين دلتنگي لازمه براي همه ماها..... شاد باشين .....و قلمتون چون هميشه سبز...

رهای سابق

راست ميگی...تو گرماگرم روزگار هم سخت ميتونی پيدا کنی...وای به سرمای اسفند...مدتها بود به اين خانه سر نزده بودم.با نوشته هات يه دنيا حرف رو برام زنده کردی...حس کردم دوست دارم دوباره بنويسم...بعد از ۲سال..گاهی وقتا اين صفحه مجازی بهتر از بنی بشر به حرفات گوش ميده...ديدم که هنوز رها کنار اين صفحه هست.با معرفتی ديگه.کاريش نميشه کرد...اميدوارم امسال برات سال طلوع همه غروبهای زندگيت باشه...و چه زيباست اگر غروب غربت امام غريبمان به پايان رسد...دعا يادت نره....