عشق یعنی قلم از تیشه. دفتر از سنگ

قلم از تیشه دفر از سنگ یک داستان کوتاه است که از چهار روایت تشکیل شده . چون روایت ها برای وب کمی بلند هستند، در هر پست یکی از روایات را می فرستم که امیدوام خواندنش خسته تان نکند.

درباره سو‍ژه هم باید بگویم این داستان برگزیده همایش"اگر غم لشگر انگیزد..." به نکوداشت همسران جانبازان است.

روایت اول: سارا

صدای فریادش می پیچد توی سرت ، خودت را جمع می کنی کنج دیوار ، سرت را بین دستها پنهان می کنی ، گلدان می خورد به دیوار ، درست بالای سرت ، خرده شیشه ها پخش می شوند روی زمین ، فحش هایش را می شنوی ، لبت را می گزی ، دهانت شور می شود ، دستت را می کشی روی رد سرخ کنار لبت ، دندانهایت می خورند بهم ، سرت را بلند می کنی ، زل می زنی به دهانش که تند دارد چیزهایی می گوید ، صدای سارا را می شنوی که دارد پشت در اتاق گریه می کند و چشم هایت میخ سجاد می شود ،  پا به پا می شوی  بروی سمتش که بشقاب را از توی سفره برمی دارد و می کوبد به سر خودش ، گریه اش دلت را آتش می زند ،  سرت گیج می رود وقتی با بشقاب می کوبد توی سرش ، با یک خیز می رسی کنارش ، دستهایش را به زور نگه می داری ، سهیل می دود کمکت ، صدای جیغ های سارا می پیچد توی سرت ، طرح دخترکت جلوی چشم هات تار می شود ، دست سجاد محکم می خورد توی صورتت. تو و سهیل ، هرکدام یک دستش را می گیرید ، سرش را تکان می دهد ، نمی شود زل بزنی در چشم هاش ، چشم های خیست می گردد دنبال چشم  گریان خانواده ات و با بهت خیره می شود به سهیل که با تکان تند دست سجاد پرت می شود ، سرش محکم می خورد به پشتی اما فوری بلند می شود و خیز برمی دارد تا دوباره دست بابا را بگیرد که باز دست سجاد محکم می خورد توی صورتش ، ضربان قلبت تندتر می شود می خواهی  بروی بغلش کنی که دوباره می دود و دست سجاد را محکم بغل می کند ،دستهایت را محکم حلقه می کنی دور دست های سجاد و چشم می دوزی به سهیل که گریه اش شدید تر شده اما همین طور آویزان دستهای بابا است .

 سرت را که می چرخانی سارا جلوی در اتاق ایستاده ، نمی فهمی عروسکش را  کی آورده ومحکم گرفته توی بغلش و با چشم های ریز و تنگ شده با اخم های توی هم دارد نگاهتان می کند ، فحش های سجاد می پیچند توی سرت و از خونی که کنار سرش راه باز کرده چشم هات سرخ می شوند ، از چانه لرزان سهیل می فهمی که  می خواهد گریه نکند ، خانواده ات که یک جا می نشینند توی قاب چشمانت ، یکدفعه داد می زنی : بسه ! دیونه ام کردی ! دیوونه !  بس کن !

و کشیده ات می نشیند روی صورت مردت ، صدای سیلی تو و سکوت سجاد با هم قاطی می شوند ، نگاهت یک جا آرام نمی گیرد از صورت سجاد می گردد دنبال سهیل ، سهیلت  همانجا می نشیند روی زمین و زانوهایش را بغل می کند ، سرش بین دستها قایم می شود و شانه هایش می لرزند ، تازه می خواهی دل بدهی به سکوت که سارا عروسکش را پرت می کند وسط سفره و جیغ می کشد ، صورتت مچاله می شود  ، انگشتهایت گره می خورند توی هم ، چشم ها ت خسته از سرگردانی زل می زنند به سجاد که بی صدا دارد به ظرفهای شکسته و سفره نگاه می کند . درست وسط سفره ایستاده ، نگاهت رد نگاهش را می گیرد ، دستهای خونی تو را که می بیند همانجا وسط سفره می نشیند ، نگاهت دست از سر نگاهش برنمی دارد که وقتی می رسد به سهیل ، زانوهایش را بغل می کند و شانه هایش شروع می کنند به لرزیدن ، خون از لای موهای مجعدش سر می خورد روی سفره ... می روی سمت سارا اما با دیدنت اخم می کند ومی دود توی حیاط  و تو همانجا تکیه ات را می دهی به ستون در و مستاصل به سهیل نگاه می کنی که خودش را کشیده کنج دیوار و با بغض به سجاد چشم دوخته .

 پایت را بلند می کنی بگذاری وسط سفره ، درد تا چشمهایت می دود وقتی گوشه لیوان شکسته فرو می رود توی پایت ، به سهیل که نیم خیز شده اشاره می کنی  بنشیند ، گوشه دامنت را بلند می کنی و می گذاری روی زخم سر سجاد ، سرش را می گیری توی بغلت ، سرت را تکیه می دهی به شانه هایش و با هم گریه می کنید ، سجاد که دستش را حلقه می کند دورت ، دست می اندازی لای موهایش و تکه های شکسته بشقاب را از لابه لای موها می کشی بیرون ، و با موهایش بازی می کنی تا آرام شود که سرش را بلند می کند و با دستهای خونی اشکهایت را پاک می کند ، پیشانی ات را می بوسد : ببخشید مهتاب ... ببخشید .... نفهمیدم ...

  دست لرزانت را می گذاری روی لبهای سجاد ، برمی گردی به چشم های سهیل نگاه می کنی – انگار چشم های سجاد را کاشته اند توی صورت تو و شده سهیل – به صدای خنده سهیل می خندی ...

 چشم می دوزی به مردت که آرام خودش را از آغوشت می کشد بیرون ، می خواهد سفره را جمع کند ، تکه لیوان پایش را می برد ، صورتش از درد مچاله می شود ، می دوی سمتش و باز توی اتاق کوچک ، سهیل می نشیند توی قاب چشمت که نیم خیز شده به کمک بابا بیاید ، لبخند میزنی و چشمانت می چرخند روی عکس مردت با لباس خاکی که توی تاقچه دارد می خندد به چشم های سهیل ...

سجاد فرصت نمی دهد پایش را باند بپیچی ، جلوی چشم های مبهوتت دستمال کاغذی را روی زخم فشار می دهد ، بلند می شود و لی لی می رود سمت راهرو ، می دوی دنبالش ، خون پایت بند آمده ، متعجبی که چه طور سجاد لی لی کنان به این زودی رسیده به حیاط ، باید پله را هم دستمال بکشی چون مردت دو تا پله را هرچند تک پا ، رد کرده اما خون پایش چکیده رویشان .

 چشم که از پله می گیری ، سارا را می بینی که کنار باغچه دارد گریه می کند و سجاد را که می بیند ، می دود پیش تو ، سر سارا را می گیری توی بغلت و صدای سجاد را انگار از ته چاه می شنوی ، دور و لرزان و نم کشیده : سارا جان !

 سارا خودش را می چسباند به دامن تو ، سهیل از جلوی چشم هایت می دود و خودش را از پاهای سجاد آویزان می کند ، سیاهی چشم هات همراه سهیل می دوند ، تا سجاد بلندش کند توی بغلش ، ببوسدش و بگوید : ببخش بابایی …

 دستت لای موهای سارا می چرخد و چشمت توی چشم های سجاد که سرخ می شوند ، موج بر می دارد و صدای هق هقشان راه دور چاه تا خانه را می دود و می پیچد توی حیاط ، دامنت از دستهای کوچک سارا ول می شود ، دست می کشی روی صورتش ، و صورت کودکی های ندیده سجاد زیر دستت سر می خورد ، چشم های کشیده ومژه های فر زل می زنند توی صورتت و صدای گریه اش می خورد توی سرت ، دستش را می گیری ، می خواهی بغلش کنی اما پایت ضعف می رود و ابروهات از درد می پیچند توی هم و چشم های درشتت ریز می شوند ، دندان هایت را فشار می دهی روی هم و لنگان می روید پیش سجاد ، زل می زنی به چشم های سارا ، به زور بلندش می کنی و می دهی بغل سجاد ، با پشت دست اشک را پخش می کنی روی صورتت و بلند می خندی …

 

/ 10 نظر / 23 بازدید
...

سلام .هنوز نرفتم ولی حتمابهترین سفر خواهد بود...

میر حسین

واقعا در مورد این قله های، ناهموار صبر هیچ نمی تواند گفت و نوشت. این روایت برگزیده ماله خودتونه اگه آره، که خیلی خوب می نویسین و اگر نه چرا منبعش رو معرفی نکردین. در مورد یاد آوری به استاد هم از بابت نوشتن معرفی کتاب خییلییییییی ممنون

شریفی

باسلام خدمت خواهر مسلمان همزبان روایت اول در باره سارا را خواندم . پاسداشت بزرگان ایثار و شهادت و جانباز گرامیداشت مقام انسان و عزت انسانی و ملی است . به راستی در هر قیامی حقی باید قلم به دستان ریشه های تبر ظلم و ستم را بنیان کن کند. ضمنا وبلاگ قطرات معارف و روان شناسی شما دوست گرامی را دعوت خوانش می کند. شادکام باشید. [گل]

میر حسین

گاهی از اوقات هم ما آدمها به خاطر خودشیفتگی های بی حد و حصر خودمان را مقصر نمی‌دانیم. تو می دانی چرا آدمها اینطور اند؟

میرحسین

گاهی از اوقات اگر این که دنیا را با مافیها در سرم بکوبند دوا نمی شود. گاهی از اوقات با کوبیدن دنیا در سر کس دیگر هم آرام نمی شوی. ای کاش بغض نترکد و . . .

آقای سفیر

با سلام دوباره برگشتم . دير يا زود نمي دانم اما الان در وبلاگ چيزهايي مي نويسم . ارادتمند سالهاي دور آقاي سفير